|
دغدغه های طبقاتیم را مینویسم...
|
ترجمه: میلاد مرادی

ماتریالیسم تاریخی ابزار اساسی مارکسیسم است. علیرغم اسم اش تنها به فهم گذشته، چرایی و چگونگی توالی انواع مختلف جوامعی که بشر تا کنون به خود دیده، نمی پردازد. ماتریالیسم تاریخی فهم نیروهای موجود اجتماعی، اینکه از کجا سرچشمه می گیرند و بیانگر چه چیز هستند را ممکن می کند.
ماتریالیسم تاریخی ابزاری اساسی برای فهم گذشته، حال وآینده ی بشر است، و این همه با هدف پیشبرد حرکتی مفید، و تحت تاثیر قرار دادن حال و آینده با عملی انقلابی ست. پس این نوشته مربوط به یک تئوری”خالص” نیست. وجه عینی و پراتیک ماتریالیسم تاریخی(عمل انقلابی ما، وظایف ما و غیره) بدیهی و روشن است و در انتهای این نوشته به آنها خواهین پرداخت. چرا که مارکسیسم، مخصوصا از دید ماتریالیسم تاریخی توسط وحدت بین تئوری و عمل شناخته میشود.”تفکر مارکسیستی فقط تفکر معطوف به عمل نیست. تئوری عمل است. تفکر درباره ی پراکسیس است، یعنی ممکن و ناممکن. (…) تفکر انتقادی تنها با عمل پراتیک انقلابی معنا خواهد داشت. تفکر انتقادی در عمل زیستن”(۱)
۱- دریافت های متفاوت از تاریخ
پیش از مارکس و زمانه ی او چهار دریافت متفاوت از تاریخ در تاریخ وجود داشت( ما در اینجا به برداشت های دیگر نمی پردازیم؛ به عنوان مثال در یافت نژادپرستانه که تاریخ را از دریچه ی برتری و پستی خیالی نژادها توضیح می دهد. یا لیبرالیسم که تمام تاریخ را به عمل نخبه ها –کارفرماها، مدیران یا رهبران- ارجاع می دهد)
آ- دریافت تئولوژیک از تاریخ
بشر از آغاز پیدایش اش به دنبال نفسیر و معنا بخشیدن به وقایعی بود که در اطراف او اتفاق می افتاد. انسان بدوی برای هر کدام از عناصر طبیعت(مانند ماه، آتش، باد و غیره) نیروی ویژه ای قائل بود.
این نخستین شکل توضیح جهان آنیمیسم یا جان بخشی خوانده می شود. و از این دریافتی زاده می شود، که تمام تاریخ بشر را تظاهر خواست یک یا چند خدا( یا موجوداتی فراطبیعی) می داند. مسیحیت با گسترش هژمونی اش، دریافت خود از تاریخ را تحمیل کرد. در نظر سنت اگوستین(قرن پنجم)، این خداوند است که سرنوشت تمام بشریت را اداره می کند؛ جنگ ها، قحطی ها، امپراطوری هایی که بنا می شوند و از بین می روند، همه توسط مشیت الهی اداره می شوند. تاریخ انسانها تنها یک هدف دارد و آن تضمین” حاکمیت مسیحیت و عظمت خداوند” روی زمین است! بدین ترتیب، بشر تنها ابژه ای در دستان نیروهای فراطبیعی و سوژه ی تاریخی خداوند است. او هم “بازیگر” و هم “کارگردان” تاریخ است.
بوست(قرن هفتم)، این مفهوم را با در نظر گرفتن عوامل تاریخی و یا طبیعی بشری کمی تغییر می دهد. ولی در نظر او این عوامل در نسبت با سرچشمه و غایت مندی تاریخ که تحت حاکمیت خواست خداوند قرار دارد، ثانوی هستند.
این درک از تاریخ که تکامل تاریخی را بوسیله خواست و عمل مستقیم و غیرمستقیم یک یا چند نماینده ی الهی و فراطبیعی توضیح می دهد، دریافت تئولوژیک از تاریخ نامیده می شود.
۲-مفهوم ایده آلیستی تاریخ
دریافت تئولوژیک تا چند قرن پابرجا بود. تا اینکه از سده ی هفدهم با ظهور بورژوازی مفهوم جدیدی پدیدار شد. با کنار گذاشتن دخالت خداوند در تاریخ مادی انسان ها، ولتر و بیشتر فیلسوفان عصر روشنگری، رویدادهای تاریخی و تکامل تاریخی را بوسیله ی تکامل عقاید(افکار)، اخلاقیات و آداب و رسومی که در دوره ی تاریخی مشخصی برتری دارد توضیح می دهند. و اینچنین، در نظر ولتر،علت سقوط امپراطوری رم مجازات الهی نبود، بلکه عقاید و آداب و رسوم زمانه و همچنین مذهب مسیحیت بود که مانع مقاومت مفید در برابر حمله ی بربرها شد. فیلسوفان دیگری مانند هولباخ و هلوتیوس، علیرغم تفسیر ماتریالیستی شان از طبیعت ( که در آن دخالت ایده، یا خداوند را کنار می گذاشتند)، به همان اندازه ایده آلیست بودند. در نظر آنها با توجه به هوش و خصوصیات عقلانی روشنفکران و متفکران می توان تکامل تاریخ را توضیح داد.
به این ترتیب همه ی مفاهیم شرح داده شده را می توان اینطور خلاصه کرد: تاریخ در دوره های مختلف اش را می توان با افکار انسان ها، عقایدشان، مذهب شان و توانایی یا ناتوانی آنها در اندیشیدن توضیح داد.
ج- در یافت غایت شناختی از تاریخ
نقطه ی اوج دریافت ایده آلیستی از تاریخ با فلسفه ی هگل است (قرن نوزده). برای هگل، واقعیت مادی چیزی جز بازتاب ذهن انسان ها که آن را “ایده” یا روح” می نامد، نیست. این “روح جهانی” بیان غیر مادی تفکر یا عقل انسانی ست. بنا براین دریافت از تاریخ،روح و واقعیت، در اصل، از هم جدا هستند. در جریان تاریخ، به شکلی خطی و پیش رونده، آدمی در وحدت هر چه تنگ تر ذهن و واقعیت قرار می گیرد. و این پیش روی تاریخی تنها به توسط تکامل ذهن امکان پذیر است. اینچنین برای هگل، سوژه ی تاریخ سوژه ای متعالی، روح (یا عقل) است که به تدریج به هستی خود آگاه می شود. در نظر هگل، این نوع آزادی ای که در هر دوره ی تاریخی وجود دارد است که فرایند پیشرفت روح را به ما نشان می دهد. ولی این دریافت از آزادی، خود را در آزادی ذهن، یا همان روح بشری نشان می دهد و نه در واقعیت عینی انسان ها.
برخلاف ایده آلیست های کلاسیک، تاریخ و تکامل آن، که تحت سیطره ی عقل قرار دارد، غایتی دارد: تجسد روح در قالب چیزی که آزادی را برای همه به همراه داشته باشد. و در نظر او دولت تجسد ان چیز است. برای هگل تاریخ معنایی منطقی دارد. یک تقدیر؛ تحقق تمام و کمال ذهن در پیوندی تنگاتنگ با واقعیت، عینیت. و در نظر او، این غایت خود را توسط دولت بورژوا، آنچنان که در دوره ی او خود را گسترش می داد، محقق می کند. در نظر او،تمام تاریخ بشر فرجامی جز این ندارد. این دریافت از تاریخ که معنایی غایی به آن می دهد که از آن گریزی نیست تلئولوژیک یا همان غایت شناختی نامیده می شود.
د- دریافت ماتریالیستی از تاریخ
تعدادی از فیلسوفان ماتریالیست در جهت رد کردن تئوری ایده آلیستی هگل برآمدند. شناخته شده ترین آنها لودویگ فوئرباخ بود. برای فوئرباخ تحقق وحدت بین ذهن و وجود، بین روح و ماده نمی توانست از روح یا ایده باشد، بلکه باید از واقعیت مادی و محسوس، از طبیعت و انسان باشد. اینچنین فوئرباخ مفهمو ماتریالیستی ای از تاریخ ارائه می دهد که در ان عامل محرک دیگر پیشرفت آگاهی نیست بلکه تکامل انسان عینی در طبیعت و جامعه است. ولی فوئرباخ در اینجا مطلق فکر می کند. و انسان عینی ای که او از ان حرف می زند همچنان انسانی انتزاعی و مقدر توسط واقعیت محسوس اش است. به طور خلاصه، به این دریافت از تاریخ ماتریالیسم مکانیستی گفته می شود. چرا که اولویتی که برای عینیت قائل می شود انسان را موجودی می سازد منفعل و پذیرای تاثیرات طبیعتی که اطرافش را فرا گرفته و بر آن قدرتی ندارد.
۲-شکل گیری ماتریالسم تاریخی نزد مارکس/انگلس
آ-تکوین:
مارکس و انگلس از خلال نقد هایی که به مذهب، به فلسفه و سیاست (سیاست دولت) وارد اوردند، اهمیت پدیده های اقتصادی را در فهم جوامع انسانی دریافتند. به طور اجمالی تکامل فکری آن دو را در جریان سالهای۱۸۴۴-۱۸۴۶ می توان اینچنین خلاصه کرد: نقد آنها به مذهب (مسیحیت)، به منزله ی تولید انسانی که از خود تصویری ایده آل، کامل ( و دسترس ناپذیر) از خلال خدا می سازد. و این آنها را به نقد فلسفه رهنمون شد؛چرا که فلسفه به منزله ی بیان انتزاعی انسان، از مذهب سرچشمه می گیرد. نقد فلسفه ضرورتا از نقد فلسفه ی حاکم بر آن دوره می گذزد؛ هگل. و چون در فلسفه ی هگل، دولت تجسد روح یا همان عقل است، مارکس و انگلس به نقد دولت می رسند. نقد دولت هگلی به آنها اجازه داد تا دریابند که اساس و پایه های دولت بورژوا ( و هر نوع دولت دیگر) را نه در خود آن بلکه در جامعه ی مدنی باید جست. چرا که دولت بیان کننده ی رابطه ی نیرو های معینی در جامعه است. و این تحلیل راه را برای مطالعه ی ارتباط بین نیروهای مختلف طبقات اجتماعی باز می کند. و این سوال به ضرورت مطالعه ی شیوه ی سازمان بندی انسان ها برای رفع احتیاجاتشان یعنی همان تولید، ختم می شود.( و این اقتصاد سیاسی ست)
مارکس و انگلس از خلال نقد ایده آلیسم هگل و ماتریالیسم “نظاره گر” فوئرباخ (که نخستین کسی بود که قصد پیاده کردن سیستم هگلی را داشت در حالی که همچنان در حیطه ی ایدئولوژیک بود) بسوی توسعه ی مفهمو جدیدی از تاریخ گام نهادند؛ ماتریالسم تاریخی ، که سعی در نشان دادن اهمیت و جایگاه تولید مادی (اقتصاد) برای درک جوامع و توسعه ی تاریخی شان، دارد.
ب-”دگرگونی” مفهوم هگلی
مارکس این کشف را اینچنین بیان کرد:” مناسبات حقوقی، همچنان که شکل های سیاسی( ِ دولت) نمی توانند نه در خودشان و نه به توسط تکامل خیالی روح بشری درک شوند. بلکه برعکس، اینها ریشه های خود را از شرایط هستی مادی زنده گی که هگل “جامعه ی مدنی” نام اش می نهد، می گیرند. و اینکه آناتومی جامعه ی مدنی به نوبه ی خود باید در اقتصاد سیاسی جستجو شود.” (۲)
اینچنین مارکس تئوری ایده آلیستی هگل را دگرگون می کند:”این آگاهی انسان ها نیست که زنده گی اجتماعی شان را تعیین می کند، بلکه برعکس زنده گی اجتماعی ست (عینی و واقعی) که اگاهی شان را تعیین می کند”.
این دگرگونی که به زنده گی مادی و واقعی در برابرآگاهی انسان ها اولویت می دهد، بر پایه ی نتایج فیلسوفان ایده آلیست و غایت شناخت(تلئولوژیک) است. تعدادی از فیلسوفان ایده آلیست با اینکه دریافت خودشان را از اهمیت نخستین ایده، در تکامل تاریخی ننگه داشته بودند،موافق این بودند که “ایده ها” در انسان ذاتی نیستند. که این ایده ها از تجربیات انسان ها نشات می گیرند. تجربیاتی که از وضعیت اجتماعی آنها ناشی می شود. ولی هیچ کدام از ای فیلسوفان این “وضعیت اجتماعی” را توضیح نمی داد.
برای مارکس، اگرچه ایده ها می توانند چیزهایی را توضیح دهند و تاثیرات مهمی هم روی انسان ها بگذارند، ولی همه چیز را نمی توانند توضیح دهند:”ایده ها نمی توانند هیچ چیز را واقعیت بخشند. برای واقعیت بخشیدن به انها انسان هایی نیاز است که نیرویی عملی در کار می کنند”. به همین ترتیب در حیطه ی تفسیر تاریخ هم، ایده ها نمی توانند به عنوان سوژه ی این تاریخ شناخته شوند. همانطور که مارکس می گوید:”نباید زنده گی انسان ها را به توسط افکارشان توضیح داد، بلکه باید افکار آنها را به توسط زنده گی شان توضیح داد”. ایده ها خود را در عمل مادی شکل می دهند”. پس باید به دنبال توضیح این عمل مادی و سرچشمه اش بود. اینجاس که مارکس مفهوم هگلی تاریخ را دگرگون می کند.
ج-در برابر فوئرباخ
مارکس به شدت از فوئرباخ همچنان که از هگل تاثیر پذیرفته. و به نوبت بعد از در اختیار گرفتن دیدگاه های انان و توسط متدی که خود انها ارائه داده اند، به نقدشان پرداخته. مارکس با وجود کنار گذاشتن سیستم هگلی همچنان آن را، با دگرگونی متد دیالکتیکی هگل حفظ کرده (پایینتر خواهیم دید).
مارکس فوئرباخ را سرزنش می کند که متدش نمی تواند تمام واقعیت را در پیچیده گی اش دریافت کند. چرا که متدش همیشه عینی و ملموس نیست. چرا که حقیقت از برخورد میان تئوری و واقعیت، میان ذهن و عمل ساخته می شود. انسان “ملموس″ فوئرباخ، انسانی خارج از تمام تاریخ در نظر گرفته می شود و در نتیجه انسانی “انتزاعی” و ابدی ست. در حالی که انسان در هر دوره ای از تاریخ ساخته ی شرایط اجتماعی، اقتصادی و سیاسی ست. بعلاوه، تئوری های ماتریالستی فوئرباخ هیچ نتیجه ی عملی ای در مبارزه ی سیاسی ندارند. چرا که ماتریالسم او در اساس منفعل و مکانیستی ست (آنچه هست، باید همان که هست باشد). در برابر این وجه تئوری فوئرباخ است که مارکس تز یازده و معروف خود را می نویسد:”فیلسوفان کاری جز تفسیر جهان نکرده اند. اما مسئله بر سر دگرگون کردن آن است”.
اما بگذاریم مارکس تئوری خود را ادامه دهد:” امتیاز فوئرباخ در نظر گرفتن انسان به مثابه ی “چیز ملموس″ است.(…) ولی او انسان را به عنوان “عمل ملموس″ نمی شناسد. او در حیطه ی تئوری می ماند و انسان ها را نه در مناسبات اجتماعی مشخص و نه در وضعیت حال هستی شان، که آنها را آنچنان ساخته که هستند، در نظر نمی گیرد. او هیچ وقت به انسان فعال و واقعا زنده نمی رسد (…). در آنجا که فوئرباخ ماتریالست است، تاریخ در فلسفه اش جایی ندارد. و در آنجا که او تاریخ را در نظر می گیرد، یک ماتریالیست نیست. ماتریالیسم و تاریخ نزد او کاملا جدا از هم هستند.” (۴)
د- معنای ماتریالسم تاریخی
ماتریالسم تاریخی مارکس/انگلس، تئوری شکل گیری و تغییر شکل اجتماعی در تاریخ است. این تئوری در آن واحد هم نفی ایده آلیسم است که آگاهی انسان ها را جدا از تمام شکل های مادی-عینی و فراتر از انها می داند، و هم نفی ماتریالسم معمولی یا نظاره گر که فقط اهمیت امر عینی و واقع را در برابر ذهن برجسته می کند. ماتریالسم مارکس/انگلس در عین حال نفی ماتریالسم امپیریسم (ماتریالیسم تجربه گرا، که فقط در خود پدیده ها به دنبال توضیح می گردد) با گفتن اینکه ” روابط حقوقی همچنا که شکل های دولت نمی توانند بوسیله خودشان توضیح داده شوند”. ماتریالیسم مارکس برعکس اینها انتقادی و عملی ست. و همچنین با تایید اولیه ی امر عینی و واقعی، ودر عین حال در نظر گرفتن کنش های متقابل دو مفهوم بین ایده آلیسم و ماتریالیسم کلاسیک، از تضاد های بین آن دو فراتر می رود. ” دو تفسیر ماتریالیستی و ایده آلیستی از جهان توسط پراکسیس انقلابی ( ِمارکسیستی) به زیر کشیده می شوند. آنها تضاد مین خود را از دست می دهند(…). خصوصیت انقلابی مارکسیسم (در نتیجه خصوصیت طبقاتی آن) نه از موضع ماتریالیستی بلکه از موضع پراتیک(عملی) آن سرچشمه می گیرد. واینچنین از انتزاع، از فلسفه، همچنان که از ماتریالسم و ایده آلیسم، می گذرد”. (۵) چرا که تمام پراتیک در آن واحد از امر عینی و ذهنی ساخته می شود. بعنوان مثال کار، در آن واحد هم نیاز به فکر و هم عمل دارد.
پس ماتریالیسم تاریخی یک مفهموم ساده شده یا تفسیر منفعلی از تاریخ نیست. بلکه پراتیک است. چرا که ابزاری ست برای تحلیل جوامع انسانی در توسعه ی تاریخی شان، بسوی پراتیک انقلابی بر پایه ی مطالعه ی علمی جوامع و وقایع/ همچنین این یک فلسفه نیست. چرا که “فیلسوفان کاری جز تفسیر جهان نکرده اند. مسئله ی مهم بر سر تغییر آن است”(۶)
اما تئوری ماتریالیسم تاریخی چیست؟
۳-مفهوم مارکسیستی تاریخ به توسط ماتریالیسم تاریخی
آ-کار و نیروهای مولد
مارکس مفهموم ماتریالیسم تاریخی را با دو ملاحظه متکامل می کند. نخست، خصوصیت ذاتی انسان که او را قبل از هر چیز از حیوانات جدا می کند، توانایی تولید وسائل ضروری امرار معاش و حیات اش است. واقعیت تاریخی اساسی انسان که بوسیله ی آن می توان تاریخ اش را فهمید، همین توانایی تولید است:”وضعیت نخستین تاریخ بشر، طبیعتا هستی موجودات انسانی است” و در این واقعیت تاریخی نخستین، ارضای نیازهای اولیه ی او بر تمام هستی اش حالت پیشینی دارد:” انسان ها نخست باید زنده باشند تا بتوانند “تاریخ را بسازند”! پس نخستین کنش تاریخی تولید وسائل ارضای این نیازها، تولید خود ِ زنده گی مادی ست. و این وضعیت اساسی ست که امروزه مثل هزاران سال قبل باید هر روزه عملی شود (…) فقط برای زنده ماندن انسان ها” (۷)
دوم، مارکس از این ارتباط نخستین انسان با نیازهایش به ارتباط انسان با طبیعت می رسد. چرا که انسان باید وسائل هستی اش را از طبیعت بیابد. و این ارتباط اساسی انسان با طبیعت، توسط کار صورت می گیرد، که فعالیتی ست که انسان بوسیله ی آن وسائل اش را تولید می کند. و اینچنین در این تولید، در این فعالیت اساسی که کار نام دارد سه عنصر شناخته می شوند:
۱-نیروی کار، که شامل انرژی انسانی ِصرف کار شده، نیروی ماهیچه و ذهن است.
۲-ابزار کار، که شامل ابزارها، لوازم و زیرساخت های لازم برای تولید وسائل هستی اش است.
۳-ابژه (یا موضوع) کار،که خود طبیعت است (ماده ی خام یا مواد اولیه ای که تغییری در اش صورت گرفته)
ابزار کار و ابژه ی کار با هم سازنده ی عنصری به نام وسائل تولید هستند.
و در نهایت، مارکس تمام این عناصر اساسی در ارتباط انسان-طبیعت با کار را نیروهای مولد می نامد.
ب-مناسبات اجتماعی تولید و طبقات اجتماعی
اما رابطه ی میان انسان و طبیعت فقط رابطه ای فردی نیست. همچنین یک رابطه ی اجتماعی ست. چرا که انسان به تنهایی و خارج از همکاری با دیگر اعضای نوع خود (جامعه ی انسانی) نمی تواند زنده بماند. اندام های فیزیکی کم تکامل یافته ی او به او اجازه ی زنده نگه داشتن شان را نمی دهد. او باید بصورت جمعی تولید کند(…)” (۸) در نتیجه انسان ” حیوانی اجتماعی” ست.
مارکس شیوه ای که در آن انسان ها وسائل هستی شان را بدست می آورند(نیروهای مولد) و شیوه ای که با آن خود را سازمان می دهند برای این که بتوانند این کار را به بهترین شکل انجام دهند(مناسبات اجتماعی)،را مناسبات اجتماعی تولید می نامد. مناسبات اجتماعی تولید، اساسا در هر دوره ی تاریخی ای بوسیله نوع مالکیت بر ابزار تولید شناخته می شود(مالکیت بر زمین در فئودالیسم و مالکیت خصوصی بنگاه ها ی اقتصادی در سرمایه داری).
مناسبات اجتماعی تولید قبل از هر چیز با شیوه ای که انسان ها تولید می کنند، در نتیجه با نیروهای مولد، مشخص می شود:”تولید زنده گی، چه تولید زنده گی خود در کار و زنده گی دیگران در تولید مثل، رابطه ای دوگانه است: از یک سو به مانند رابطه ای طبیعی و از سوی دیگر اجتماعی (اجتماعی بدان معنا که برای انجام آن به همکاری چند نفر نیاز است)”پس کار پیوند میان انسان با طبیعت و با دیگر انسان هاست. این چنین، عناصری که کار را تشکیل می دهند، یا همان نیروهای مولد، عامل اساسی تعیین کننده ی مناسبات اجتماعی تولید هستند. ” مناسبات اجتماعی تولید عمیقا وابسته به نیروهای مولد است. انسان ها شیوه ی تولیدشان را تغییر می دهند و با تغییر آن روش زنده گی شان تغییر میکند. و در نتیجه مناسبات اجتماعی شان را تغییر می دهند(…). با توجه به خصوصیات هر شکل ابزار تولید، این مناسبات اجتماعی(…) طبیعتا متفاوت خواهند بود.”(۹)
سرچشمه ی طبقات اجتماعی ارتباط بین نیروهای مولد و مناسبات اجتماعی تولید را نشان میدهد. پیدایش طبقات اجتماعی، به معنای گرو ه های انسانی ای که بواسطه ی سطح ثروتشان خود را از هم تشخیص می دهند، به شکلی تاریخی مشخص شده است. وقتی ۸۰۰۰ سال پیش انسان ها کشاورزی و دامپروری را کشف کردند، تولید وسائل هستی شان دگرگون شد. وقتی به توسعه ی ابزارآلات کشاورزی برای افزایش راندمان زراعت پرداختند،برای اولین بار ارزش اضافه اجتماعی ای (ظرفیت تولید بیش تر از آنچه مستقیما مصرف می شود) پدیدار شد. تعدادی از گروه های اجتماعی، بوسیله ی قدرت مذهبی خود، یا با نیروی اقناعی، اقدام به انحصاری کردن دائمی این مازادتولید و همچنین ابزار تولید، کردند. این گروه ها با گرفتن قدرت اقتصادی به تدریج دارای قدرت سیاسی، نظامی و معنوی بر آنهایی که از ابزار تولید محروم شده بودند، شدند. محرومانی که از این به بعد برای زنده ماندن مجبور به کار برای صاحبان ابزار تولید بودند. در اینجا تقسیم اجتماعی کار پدیدار شد تا تفاوت بوجود امده بین انسان ها را تشدید کند. با بوجود آمدن طبقات اجتماعی بهره کشی سیستماتیک انسان توسط انسان پدیدار شد. و از این زمان به بعد ارتباط فردی میان انسان ها برای تولید، تبدیل شد به ارتباط میان طبقات اجتماعی.
پس در نتیجه، پایه ای که بر آن طبقات اجتماعی توانستند پدیدار شوند، تکامل تولید مادی وسائل امرار معاش بود. یا بعبارت دیگر تغییر در سطح نیروهای مولد. این تغییرات نشان می دهد که انها چگونه برای استثمار شدن سازماندهی شده اند( مناسبات اجتماعی انها).
پس طبقات اجتماعی اساسا توسط جایگاه شان در سیستم تولید اجتماعی بازشناخته می شوند؛”رابطه ی آنها با ابزار تولید، نقش آنها در سازمان بندی اجتماعی کار، میزان دستیابی و بزرگی سهم آنها در ثروت اجتماعی. بنابراین طبقات، نیروهای انسانی هستند که می توانند در کار جایگزین یکدیگر شوند. واین به دلیل تفاوت جایگاهی ست که آنها در رژیمی معین در اقتصاد اجتماعی دارند” (۱۰)
ج-زیربنا و روبنا
عناصری که در زیر شرح داده خواهند شد، سازمان بندی اقتصادی جامعه را تشکیل میدهند. که مارکس آنها را زیربنا می نامد (یا پایه ی اقتصادی)
روی این”پایه” که تمام جامعه ی بشری را شامل می شود، اشکال سیاسی، قضایی، و ایدئولوژیک جامعه بوجود می آیند که سازنده ی روبنا ی جامعه هستند. روبنا از سه عنصر تشکیل شده است:
۱-قدرت سیاسی، یا اشکال مختلف دولت. روش تحلیلی مارکس نشان می دهد که دولت همیشه وجود نداشته بلکه در موقعیت های تاریخی مشخصی با پیدایش طبقات اجتماعی، پدیدار شده. و کارکردش در همه ی دوره ها، اداره کردن و تضمین (از طریق نهادها) شیوه ی تولید همان دوره است. دولت، بیان قدرت سیاسی طبقه ی مسلط است که ابزار تولید را هم در اختیار دارد. بنابراین دولت به شکلی عمل می کند تا مالکیت در دست همان طبقه باشد: در نتیجه دولت ابزاری ست برای استثمار انسان توسط انسان. تمام دولت ها هر شکلی که داشته باشند ابزاری هستند برای سلطه ی یک طبقه بر دیگر طبقات.
۲-قدرت قضایی، قدرت قضایی از طریق تدوین قوانین، بیان کننده ی نوع تخصیص ابزار تولید توسط طبقه ای معین و در دوره ای معین است. در واقع تضمین قضایی استثمار انسان توسط انسان است. اینچنین در شیوه ی تولید سرمایه داری، این مالکیت خصوصی ست که پایه ی این قوه ی قضایی ست.
۳-قدرت ایدئولوژیک، طریقه ای که در آن انسان ها با هم مرتبط می شوند برای تولید وسائل امرارمعاش و تخصیص این ضروریات، تعیین کننده ی ایدئولوژی این یا آن دوره است. اینچنین، برای مارکس″عقاید طبقه ی مسلط در تمام دوره ها عقاید غالب هستند. به بیان دیگر، طبقه ی صاحب قدرت مادی مسلط جامعه، در عین حال بیانگر قدرت معنوی غالب در جامعه است. طبقه ی صاحب ابزار تولید مادی، در همان حال دارنده ی ابزار تولید معنوی است (…) عقاید مسلط چیزی جز بیان ایدئولوژیک شرایط مادی حاکم نیستند که شکل ایده یه خود گرفته اند”. (۱۱)
این سه قوه ی مشخص؛ انواع دولت، قوانین و ایدئولوژی مسلط، به نوبه ی خود تعیین کننده ی شکل های اگاهی هستند که در دوره ی معینی غالب اند.
شکل های متفاوت روبنا و زیربنا ی جامعه ی بشری تعیین کننده ی شکل های متفاوت انچیزی ست که مارکس شیوه ی تولید می نامد. مارکس چندین شیوه ی تولید در جامعه ی بشری تشخیص می دهد: کمونیسم ابتدایی، باستانی،آسیایی، فئودالی و سرمایه داری. جامعه ی کمونیستی که ما برای ان مبارزه می کنیم هم یک شیوه ی تولید است. اینجا باید دو نکته ی مهم را متذکر شد: چندین شیوه ی تولید می توانند در یک زمان موجود باشند، نه تنها در زمان ها و مناطق و کشورهای مختلف، بلکه همچنین در یک کشور (که زاینده ی شکل بندی های اقتصادی و اجتماعی مختلط، با تسلط چنین یا چنان شیوه ی تولید. بعنوان مثال، جامعه ی سرمایه داری نیمه فئودال). نکته ی اخر اینکه، توالی میان اشکال متفاوت تولید نه مکانیکی ست و نه خطی. در هر مرحله ی گذار، این سیر تکاملی می تواند از راه های مختلفی بگذرد.(بعنوان مثال اتحاد جماهیر شوروی که شیوه ی تولید در آن نه کاملا سرمایه داری بود، نه کاملا سوسیالیستی چرا که در بین راه ماند و سقوط کرد)
پس می توان گفت شیوه ی تولید، یک مفهوم تئوریک و انتزاعی است که در کلیت آن می توان خصوصیات ویژه ی اشکال متفاوت جامعه که بشر شناخته و می تواند بشناسد،را ترسیم کرد. زمانی که مسئله مربوط به تحلیل یک جامعه ی عینی، و در دوره ای معین است مانند بلژیک در سال ۱۹۹۷ و انگلستان در سال ۱۷۸۰، مارکس از عبارت شکل بندی اجتماعی و اقتصادی استفاده می کند که به نسبت شِمای کلی شیوه ی تولید، پیچیده تر و دارای گوناگونی بیشتر ست.
خلاصه می کنیم:” آنچه ماتریالیسم تاریخی مطرح می کند این است که طریقی که توسط آن انسان ها تولید مادی شان را سازمان دهی می کنند، پایه ی تمام سازماندهی آنها را بنا می کند. و این پایه به نوبه ی خود تعیین کننده ی انواع دیگر فعالیت های اجتماعی هستند به مانند اداره ی مناسبات میان گروه های انسانی (…) ماتریالیسم تاریخی این مسئله را که تولید مادی ( یا فاکتور اقتصادی) مستقیما تعیین کننده ی محتوا و شکل تمام فعالیت های گفته شده در روبنا است، نمی پذیرد. پایه ی اجتماعی، چیزی مثل عمل مولد نیست. همچنین نمی توان “تولید مادی” برابر پایه ی اجتماعی گرفت؛ بلکه مناسبات اجتماعی است که انسان ها برای تولید زنده گی مادی شان برقرار می کنند( و این مناسبات توسط تولید زنده گی مادی تعیین می شوند. ولی نه به شکل مکانیکی). ماتریالیسم تاریخی یک دترمینیسم(جبرگرایی) اقتصادی نیست بلکه یک دترمینیسم اجتماعی-اقتصادی ست.”(۱۲)
در نتیجه مناسبات اجتماعی تولید یک ارتباط هستند. مکانی برای تعیین و اثرگذاری میان روبنا و زیربنا. نیروهای مولد در هر لحظه از رشد خود سازنده ی پایه ای هستند که بر آن مناسبات اجتماعی تولید بنا می شوند. و این مناسبات خود تعیین کننده ی روبنا هستند. ولی در لحظه ی آخر، زمانی که خط علیت ها را پی می گیریم، همیشه به یک علت مادی می رسیم. زمانی که بدین شکل تا سرچشمه ی بشر پیش می رویم، این زیربنا ها هستن که تعیین کننده اند. چراکه از آن لحظه ای که انسان توانست وسائل هستی خودش را بسازد بود که از “حیوانیت” درآمد.
این شِما و کاربرد متد دیالکتیک( که در پایین خواهیم دید) به ما می فهمانند که اگر عقاید جای گاه مهمی دارند و می توانند روی پایه های مادی عمل کنند، به همان مقدار توسط زیربنا تعیین می شوند:” تضاد میان مناسباتاقتصادی که خود را در روبنا و توسط نزاع میان طبقات اجتماعی بازتاب می دهد، زاینده ی جریان تاریخ است. خود این نزاع ها به شکل نزاع عقاید در می آید. عقایدی که رفتار انسان ها را تغییر می دهند و این تغییر رفتارها در مناسبات اقتصادی نشان داده می شود. خطای ایده آلیسم این است که این عکس العمل آخری(تاثیر عقاید روی رفتار اقتصادی) را نقطه ی شروع مطلق می گیرد.”(۱۳)
د-حرکت، دیالکتیک و تضاد: یا چگونه جوامع تکامل می یابند و تغییر شکل می دهند
شِمای بسط داده شده در پایین به هیچ وجه ثابت نیست: تمام عناصر شرح داده شده در کنش و واکنش متقابل هستند و به این ترتیب تغییر شکل ها را به همراه دارند. اگر عناصر زیربنا پایه ی فهم پدیده های تاریخی هستند، چرا که “در آخرین مرحله”تعیین کننده ی عناصر دیگر هستند، روبنا هم به نوبه ی خود می تواند بر زیربنا تاثیر بگذارد. به بیان دیگر، اگر روبنا بازتاب زیربنا ست و توسط آن تعیین می شود، خود دارای یک اتونومی ست و هستی مستقل خود را هم دارد. تبدیل می شود به نیروسس فعال که به نوبه ی خود می تواند بر زیربنای اقتصادی جامعه تاثیر بگذارد. می توان مشاهده نمود که روبنا حتا ظرفیت مقاومت بیشتری دارد نسبت به زیربنا.
یکی از مشخصه های اصلی تمام جوامع این است که همه چیز درحرکت است. تمام اشکال مناسبات اجتماعی در تمام مراحل با این “تغییر” شناخته می شوند. حرکتی که تشکیل شده از تمام کنش و اکنش های میان عناصر متفاوت سازنده ی جامعه می باشند. و از این حرکت است که تغییر زاده می شود. جامعه ی برده داری زاینده ی جامعه ی فئودالی بود. و جامعه ی فئودالی زاینده ی جامعه ی سرمایه داری.(پایینتر خواهیم دید چرا و چگونه). یک تحلیل درست با دانستن اینکه همه چیز در “شدن” است باید این حرکت را در گذشته، حال و آینده در نظر بگیرد. کنش و واکنش ها به شکل مشروطی دو جانبه هستند: تنها عنصر آ. روی عنصر ب. عمل نمی کند، بلکه واکنش عنصر ب. بر عنصر آ. هم وجود دارد. این شیوه ی در نظر گرفتن پدیده ها در حرکت و تغییر شکلشان و در پیوستگی عمل دو جانبه شان، متد دیالکتیک نامیده می شود. (۱۴) این متدی است برای تحلیل و تفکر که توسط مارکس برای فهم پویایی تاریخ استفاده شد.(اینچنین، روبنای ایدئولوژیک-ذهنیات، آگاهی ها و سنت ها- پس از اینکه ” پایه های مادی “اش سال های سال است تخریب شده، همچنان باقی ست و مانعی ست بر سر راه ساخت جامعه ای نو)
دیالکتیک مشخصه ی دیگری از جوامع را به ما نشان می دهد: تضاد ها. اینچنین، اگر ماتریالسم تاریخی نشان می دهد که این انسان ها هستند که تاریخشان را می سازند، چراکه آنها هستند که از طریق ارضای نیازهای شان زنده گی مادی خود را می سازند کنند و این زنده گی مادی تعیین کننده ی سازمان بندی اجتماعی ست، دیالکتیک به ما می آموزد که آنها” این کار را به شکل دلبخواهی و یا در موقعیت هایی که با آزادی انتخاب شده باشند انجام نمی دهند، بلکه آنها در برابر موقعیت هایی قرار می گیرند که در برابرشان قرار دارد، موقعیت هایی که از گذشته به آنها منتقل شده، به طور خلاصه، در وضعیت هایی داده شده”(۱۵) از آنجا که مناسبات اجتماعی ” توسط پیشروان هر نسل، به شکل توده ای از نیرو های تولیدی، سرمایه و شرایطی که توسط نسل جدید تغییر می یابند، به نسل دیگر می رسد، و از طرف دیگر شرایط زنده گی آن(نسل جدید) را تعیین می کند، می توان نتیجه گرفت که: به همان اندازه که انسان ها شرایط محیط خود را می سازند، شرایط محیط هم انسان ها را می سازند” (۱۶) پس تقدیر تاریخی وجود ندارد! تمام واقعیت توسط تضاد ها ساخته می شود و بدون این تضاد ها پیشرفتی ممکن نیست.
بوسیله ی تضاد هاست که می توان جنبش های اجتماعی را توضیح داد. و همین تضادها هستند که شیوه های مختلف تولید را به همراه می آورند. چرا که هر شیوه ی تولید معین دارای تضادهای معینی ست. اما یک تضاد اساسی وجود دارد برای فهم چگونگی گذر از یک شیوه ی تولید به شیوه ی تولید دیگر: در یک لحظه ی مشخصی در تکامل تاریخی، نیروهای مولد با مناسبات اجتماعی تولید وارد تضاد می شوند. چرا که نیروهای مولد در توسعه و تکامل دائمی هستند در حالی که مناسبات اجتماعی تولید به سکون و انجماد تمایل زیادی دارند. ما گفتیم که نیروهای مولد تعیین کننده ی مناسبات اجتماعی تولید هستند. ولی وحدت میان این دو بصورت دیالکتیکی دارای یک نزاع دائم است که باعث می شود تا در لحظه ی معینی، میان دو عنصر تضاد ایجاد شود. و این تضاد است که از طریق جنبش های اجتماعی، گذر میان دو شیوه ی تولید را باعث می شود.
در اینجا باید تغییرات کمی و تغییرات کیفی را شناخت. بعنوان مثال آب در دمای ۹۹ درجه تغییرات زیادی می کند ولی همچنان آب است و این یک تغییر کمی ست. ولی در ۱۰۰ در جه آب تبدیل به بخار می شود و این یک تغییر کیفی ست. در رابطه با انچه به ما مربوط است، رشد نیروهای تولیدی یک تغییر کمی ست. ولی زمانی که این تغییرات به مرحله ی مشخصی رسید. مناسبات سنتی تولید می توانند از بین بروند و مناسبات جدید که با شیوه ی تولید جدید مرتبط اند جایگزین آن شوند. و این یک تغییر کیفی ست. این تغییرات همیشه تدریجی و صلح آمیز نیست و در جوامع انسانی گاه با انقلاب، جنگ یا آشوب های اجتماعی بزرگ همراه است.
انقلاب اجتماعی، آنطور که ما آن را می فهمیم، یک تغییر کیفی برآمده از یک “جهش کیفی ” ست. می توان تغییر شیوه ی تولید فئودالی به سرمایه داری را مثال زد. انقلاب فرانسه یک نمونه ی کلاسیک است: در قلب جامعه ی فئودالی، نیروهای مولد بدون وقفه رشد می کردند و خصوصیات کاپیتالیستی به خود می گرفتند(توسعه ی مانوفاکتور، ماشین ها و ..) ولی این نیروهای مولد که حالا هرچه بیشتر خصلت سرمایه داری به خود می گرفتند، با مناسبات اجتماعی شیوه ی تولید فئودالی وارد تضاد شدند. به دلیل اینکه مناسبات فئودالی نمی توانست خود را با نیروهای مولد هماهنگ کند، در راه پیشرفت و توسعه ی بیشتر آن مانع می شد. و این، برای طبقه ی بورژوا امکان مناسبی بود، تا برای توسعه ی قدرت خود مناسبات پیشین را محو و نابود کند. همچنین برای اینکه قدرت اقتصادی بورژوایی خود را کاملا گسترش دهد، می بایست قدرت سیاسی آریستوکرات ها را واژگون می کرد. و این همه باعث انقلاب مشهور ۱۷۸۹شد.
در خود جامعه ی سرمایه داری هم دو تضاد وجود دارد که اولی اساسی ست:
۱-تضاد میان اجتماعی شدن نیروهای مولد و خصلت خصوصی ابزار تولید
در سیستم سرمایه داری، تضاد میان نیروهای مولد و مناسبات اجتماعی تولید شکل ویژه ی مناسب با این شیوه ی تولید را به خود می گیرد.همانطور که دیدیم، در سیستم سرمایه داری، ابزار تولید بدلیل وسعت گسترش یابنده ی خود، فقط بوسیله ی اجتماعی از کارگران قابل استفاده است. هر شاخه ای از تولید نیازمند ابزار و و نیروی کار هر چه بیشتر متفاوتی ست.(بعنوان مثال،شیمی در ابتدا یک جزء از تولید صنعت بود. یعنی محصولات شیمیایی برای فروش تولید نمی شدند. و بطور مستقیم در تولید صنعت ترکیب می شدند. ولی با توسعه ی صنعتی، بطور موازی صنعت مستقلی به نام شیمی بوجود آمد که در آن هزاران کارگر برای تولید محصولی که فقط در مرحله ی اخر و از خلال مبادلات و از طریق بازار وارد صنعت می شد، به کار گرفته شدند.) این وابستگی متقابل نه فقط در شاخه های متفاوت صنعت، بلکه در سطح ملی و جهانی هم بود. این اجتماعی شدن نیروهای مولد با خصلت خصوصی ابزار تولید وارد تضاد می شوند چرا که ابزار تولید در دست اقلیتی از اجتماع است.
در نتیجه، خصلت خصوصی ابزار تولید ترمزی در برابر رشد نیروهای مولد است. امروزه این تضاد خود را به این شکل نشان می دهد که علیرغم اینکه بشر از منابع کافی و امکانات علمی و تکنیکی گسترده ای برخوردار است و می تواند با اینها تمام نیازهای اولیه ی ساکنان سیاره ی زمین را برطرف کند، واقعیت کاملا برعکس است…از انجایی که ثروت این اقلیت مالک ابزار تولید بر استثمار انسان توسط انسان بنا شده است؛ و این یعنی سلب مالکیت از اکثریت. در نتیجه تمایل این اقلیت مالک، در برابر تامین نیازهای اولیه ی همه است. برای پاسخ به این ضرورت ارضاء نیازها، مناسبات اجتماعی سرمایه داری باید محو شوند(همچنین شیوه ی تولید سرمایه داری) تا اینکه نیروهای مولد بتوانند توسعه ی مناسب و کامل داشته باشند. و پیدا کردن راه حل برای این تضاد اساسی، در چارچوب شیوه ی تولید سرمیه داری غیرممکن است.
۲-تضاد در بطن خود مناسبات اجتماعی تولید، میان سرمایه و کار
همانطور که خواهیم دید، در تمام شیوه های تولیدی که در آن ها مناسبات استثماری وجود دارد، دو گروه اجتماعی متخاصم وجود دارد؛ استثمارکننده و استثمارشونده. واین گروه ها خود به طبقات مختلف اجتماعی تقسیم می شوند. نزاع طبقاتی میان کارگرها و سرمایه داران، بیان سیاسی و ایدئولوژیک تضاد میان نیروهای مولد( که عاملان اصلی آن تولیدکنندگان، کارگران در معنای وسیع اش بعنوان نیروی کار و جزء اصلی نیروهای مولد، هستند) و مناسبات اجتماعی تولید( که مدافعان اصلی اش مالکان ابزار تولید، طبقات حاکم و در این مورد بورژوازی ست) است. بعبارت دیگر این نزاع میان صاحبان ابزار تولید و تمام سلب مالکیت شده گان است. واینچنین نزاع طبقاتی میان پرولتاریا و متحدانش از یک طرف، و سرمایه داران و حامیانشان از طرف دیگر، چنانکه مرتجعان بیان می کنند یک انتخای سیاسی یا ایدئولوژیک نیست. بلکه ضرورتی عینی و اجتناب ناپذیر است که از طبیعت شیوه ی تولید سرمایه داری ناشی می شود.
و با نزاع طبقاتی ست که تغییر کیفی میان دو شیوه ی تولید، و از طریق انقلاب ممکن است. این همان چیزی ست که مارکس در ابتدای “مانیفست حزب کمونیست” می نویسد:” تاریخ تمام جوامع تا روزگار ما تاریخ نزاع طبقاتی بوده است”. نزاع طبقاتی ،اینچنین، موتور تاریخ است.
نتیجه گیری
واقعیت اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی یا تاریخی دارای پیچیده گی نامحدودی است. برای بدست آوردن واقعیت اینچنین متغیر و پیچیده، فقط می توان از ساده کردن آن توسط یک شِما(طرح کلی) استفاده کرد. و اگر این کار به طور کامل پاسخگو نبود، باید دینامیک محرک آن را فهمید. این همان کاری ست که مارکس بوسیله ی تئوری ماتریالیسم تاریخی اش انجام داد: فهم پذیر ساختن توسعه ی تاریخی بشر بدون اینکه در دام ساده انگاری بیفتد. متد مارکس انچنان که او ان را تعریف می کند، وسیله ای برای فهم بهتر است. اصول جزمی ای نیست برای از بر داشتن و به کار بستن بدون تطبیق دادن با وضعیت مشخص.
مارکس(و بعد از او لنین)، بر اهمیت تحلیل عینی از وضعیت های عینی و موقعیت های مشخص این یا آن کشور معین تاکید داشتند. همینطور بر نوآوری و غنی سازی تئوری شان.”متاسفانه نزد آنهایی که به مارکس استناد می کنند زیاد اتفاق می افتد که کارهای این متفکر را همچون وحی منزل تکرار می کنند. انگار تکرار عبارات مهم، دشواری های تحقیق را محو می کند. انگار برای حل هر مسئله ای به شیوه ای که سکت های پروتستان از کتاب مقدس استفاده می کنند،مارکس راه حل را به ما داده باشد. این در نظر من مذهبی یا حتا فاشیستی ست. اگر اینچنین بود قرائت مارکس امروزه جالب توجه نمی بود”(۱۶). آنچه اهمیت دارد “تایید کردن مارکس″ نیست بلکه “به شیوه ی او رفتار کردن است.” و آن کمک گرفتن از تئوری او برای بنای تئوری های دیگر، استفاده از متد او بعنوان ابزاری برای کشف، تحلیل و توضیح پدیده های جدید، و ناشناخته در زمانه ی مارکس، است.
۱) Henri Lefèbvre, “Sociologie de Marx “, Ed. P.U.F. 1974.
(2) Karl Marx, Introduction à la ” Contribution à la critique de l’économie politique “, 1859, Ed. du Progrès, Moscou, 1978.
(3) Karl Marx, ” La Sainte famille “, 1845, cité par M. Rubel dans “Pages de Karl Marx “, tome 1, Ed. Payot, 1970.
(4) Marx, ” L’idéologie allemande ” (1846), Ed Sociales 1978.
(5) H. Lefèbvre, op. cit.
(6) Thèse XI dans ” Thèses sur Feuerbach “, 1845.
(7) Marx/Engel, ” L’idéologie allemande “.
(8) Ernest Mandel, ” Introduction au marxisme ” 1983.
(9) Marx, ” Misère de la philosophie “, 1847, Ed. Sociales, 1946.
(10) Lénine, ” La grande initiative “, cité par Marta Harnecker, ” Les concepts élémentaires du matérialisme historique “, Ed. Contradictions, 1974.
(11) Marx/Engels, ” L’idéologie allemande “.
(12) Ernest Mandel, ” Introduction au marxisme “.
(13) Jean Gorren, ” Sociologie et Socialisme “, Université Ouvrière de Bruxelles, 1951.
(14) Pierre Jalée, ” L’exploitation capitaliste “, Maspero, 1974.
(15) Marx, ” Le Dix-huit Brumaire de Louis-Napoléon Bonaparte “, cité par Maximilien Rubel, ” Pages de Karl Marx “, Ed. Payot 1970.
(16) Marx/Engels, ” L’idéologie allemande “.
(17) Michel Miaille, ” Une introduction critique au droit “, Ed. Maspero 1978.


برگردان ح. ریاحی
آن چه می خوانید مناظره ای است بین الکس کالینیکوس و جان هالووی نویسنده ی کتاب" تغییر جهان بدون کسب قدرت". این بحث نمونه ا ی آموزنده از یک فرهنگ بالنده بین دو گرایش چپ ضدسرمایه داری را نشان می دهد. فرهنگی که از یک سو بیان گر گسست از شیوه ی استالینی حذف، سانسور و امتناع از گفتگو، و از سوی دیگر بیان شفاف و جسورانه ی ایده ها و تمایزها در عین حفظ وحدت عملی در مبارزه را منعکس می کند. بالیدن این نوع فرهنگ پاسخی است به نیاز سوزان بازسازی چپ و درس های با ارزشی برای چپ ایران مخصوصا برای نسل جوان در بر دارد. ما مطالعه این مناظره را به علاقه مندان بحث هایی معطوف به سوسیالیسم توصیه می کنیم .
..........................
جان هالووی:
جواب پرسش بالا را نمی دانم. شاید می توانیم شاید هم نمی توانیم جهان را بدون کسب قدرت تغییر دهیم. به گمان من نقطه آغاز عدم قطعیت است و نه دانستن، جستجوی عمومی برای [یافتن] راهی به پیش. زیرا هر چه بیش تر آشکار می شود که سرمایه داری برای بشریت [به یک امر] فاجعه آفرین [تبدیل شده] است. دگرگونی بنیادی در ساختار جامعه، یعنی انقلاب، از هر زمان دیگری ضروری تر شده است. و این انقلاب، اگر قرار باشد موثر واقع شود، فقط می تواند انقلابی جهانی باشد. اما این که انقلاب جهانی با یک ضربه انجام بگیرد، نامحتمل است. این بدان معنی است که تنها شیوه ای که می توان تصوری از انقلاب داشت، انقلابی است فضاساز، انقلابی که در فضاهای [پدید آمده] در سرمایه داری انجام می گیرد، انقلابی که فضاهایی را در جهان اشغال می کند در [متن شرایطی] که سرمایه داری هم چنان به حیات خود ادامه می دهد. پرسش این است که تصور ما از این فضاها چیست و این که آیا این فضاها را [در چارچوب] دولت تصور می کنیم یا به گونه ی دیگری به آن ها می اندیشیم.
در چاره اندیشی در این مورد، باید از همان جائی شروع کنیم که هستیم، از عصیان ها و نافرمانی های بسیاری که ما را به پرتو الگره کشانید. جهان ازین گونه عصیان ها آکنده است، جهان پر از مردمانی است که به سرمایه داری "نه" می گویند. "نه"، ما زندگی خود را طبق دستورهای سرمایه داری ادامه نخواهیم داد. ما آن چه را که شخصا ضروری یا مطلوب می دانیم انجام می دهیم و نه آن چه را که سرمایه به ما دیکته می کند. گاه سرمایه داری را صرفا نظام فراگیر سلطه می بینیم و فراموش می کنیم که چنین عصیان هائی همه جا وجود دارد. گاه این عصیان ها آن چنان کوچک اند که کسانی هم که درگیر آن اند، آن ها را تجلی رد و نفی نمی دانند، اما این عصیان ها غالبا پروژه های جمعی ای هستند که هدف شان یافتن بدیلی است به جلو و گاه هم آن ها به بزرگی جنگل لاکاندون یا آرژانتینازو (اشاره به شورش های سال 2001 درآرژانتین) سه سال پیش یا عصیان بولیوی کمی بیش از یک سال پیش اند. مشخصه ی همه ی این نافرمانی ها اشتیاق به خودگردانی، و انگیزه ای مبنی بر این که: "نه، به شما اجازه نمی دهیم به ما بگوئید چه باید انجام دهیم، ما خود تصمیم خواهیم گرفت که چه باید بکنیم". این رد کردن ها را می توان شکاف ها یا تَرَک ها ئی در نظام سلطه ی سرمایه داری دانست.
سرمایه داری (در درجه ی نخست) نه یک نظام اقتصادی بلکه یک نظام فرماندهی است. سرمایه داران با پول خود به ما دستور میدهند، به ما می گویند چه کار کنیم. امتناع از فرمان برداری به معنی درهم شکستن دستور سرمایه است. بنابر این، پرسش از منظر ما این است که چگونه می توان این امتناع کردن ها، این تَرَک ها در بافت سلطه را چند برابر کرده و توسعه دهیم؟ در این رابطه دو شیوه از اندیشیدن وجود دارد:
نخستین شیوه از اندیشیدن به قرار زیر است که این جنبش ها، این نافرمانی ها را اگر متمرکز نشوند و به سمت و سوی هدفی نشانه نروند، خالی از پختگی و تاثیر می داند. از منظر آن ها موثر بودن به معنی آن است که باید از طریق انتخابات یا براندازی دولت موجود، به سمت فتح قدرت دولتی حرکت کنند و دولت انقلابی جدیدی را بنیان نهند. شکل سازمانی سمت و سو دادن همه ی این نافرمانی ها حزب است.
مساله ی فتح قدرت دولتی بیش از آن که مساله ی تصمیمات آینده باشد، مساله ی سازمان دهی کنونی است. حالا خود را، چگونه باید سازمان دهیم؟ آیا باید به حزبی بپیوندیم، به نوع سازمانی که نارضائی ما را بر فتح قدرت دولتی متمرکز کند؟ یا باید به شکل دیگری خود را سازمان دهیم ؟
شیوه ی دوم بسط و افزایش نافرمانی ها این است که بگوئیم: "نه، این نافرمانی ها را نباید در شکل یک حزب مهار کرد، بلکه باید آزادانه گسترش پیدا کنند و به هر سوئی حرکت کنند که مبارزه آن ها را سوق می دهد."
این سخن بدان معنا نیست که هم آهنگی ای نباید در کار باشد، بلکه باید هم آهنگی بازتری وجود داشته باشد. گذشته از این امر، نکته ی اصلی منبع و مرجع، نه دولت بلکه جامعه ای ست که می خواهیم به وجود آوریم.
بحث اصلی علیه برداشت نخست این است که ما را به جهت اشتباه سوق می دهد. دولت شئی نیست، دولت ابژه ی بی طرف نیست: دولت شکلی از مناسبات اجتماعی است، نوعی تشکیلات است، شیوه ی انجام امور است، شیوه ای که طی قرن ها بسط و تکوین یافته است و هدف آن حفظ یا گسترش حاکمیت سرمایه است. اگر مبارزات مان را بر دولت متمرکز کنیم یا دولت را منبع اصلی مراجعه ی خود قرار دهیم، باید درک کنیم که دولت ما را به مسیر معینی می کشاند. مهم تر از همه این که، دولت تلاش می کند جدائی مبارزه ی ما از جامعه را به ما تحمیل کند و نبرد ما را به مبارزه به خاطر یا به نام [جامعه یا ... ] تبدیل کند. دولت رهبران را از توده ها و نمایندگان را از کسانی جدا می کند که انتخاب شان کرده اند. دولت ما را به شیوه ی دیگری از گفت و شنود و نحوه ی متفاوتی از اندیشیدن می کشاند. دولت ما را به سازش با واقعیت جهت می دهد و آن واقعیت، واقعیتِ سرمایه داری است، شکلی از سازماندهی اجتماعی که شالوده اش بر استثمار و بی عدالتی، بر کشتار و نابودی بنا شده است. همین طور هم ما را به تعریف فضا و فرصتهای پدید آمده در مورد چگونگی انجام امور سوق می دهد، تعریف فضا و فرصتی که بین قلم روی دولت و جهان بیرون از آن و بین شهروندان و خارجی ها فاصله ی روشنی به وجود می آورد. دولت ما را به تعریفی در کادر همین فضا ی موجود از مبارزه سوق می دهد که امیدی برای هم آوردی با حرکت جهانی سرمایه باقی نمی گذارد.
در تاریخ دولت- مدار چپ، یک مفهوم کلیدی وجود دارد که عبارت است از خیانت. رهبران بارها و بارها به جنبش خیانت کرده اند، آن هم نه ضرورتا به این خاطر که آدم های بدی بوده اند، بلکه دقیقا به این دلیل که دولت به مثابه ی شکلی از تشکیلات، رهبران را از جنبش جدا می کند و آن ها را به فرایند سازش با سرمایه سوق می دهد. خیانت به عنوان شکلی تشکیلاتی در ذات دولت نهفته است. آیا می توانیم در مقابل آن مقاومت کنیم؟ بله، البته که می توانیم و این امری است که همیشه صورت می گیرد. می توانیم به دولت اجازه ندهیم رهبران یا نمایندگان دائمی جنبش را به خود وابسته کند. می توانیم جلوی مذاکره ی محرمانه ی نمایندگان با دولت را سد کنیم. اما این به معنی درک آنست که شکل های سازمان دهی ما با شکل های سازمان دهی دولت بسیار تفاوت دارد و تناسبی بین آن ها نیست. دولت تشکیلات پایور است، خواست ما تشکیلات خودگردان است، شکلی از تشکیلات که به ما اجازه می دهد بگوئیم چه می خواهیم، چه تصمیمی می گیریم و چه را ضروری و مطلوب تشخیص می دهیم. به دیگر سخن، آن چه ما می خواهیم آن شکلی از تشکیلات است که اصل مورد مراجعه ی آن دولت نیست.
استدلالی که علیه دولت به مثابه ی اصل مورد مراجعه است، روشن است. اما استدلال مخالف اندیشه به نوع دیگر چه؟
استدلال دولت- مدار را می توان برداشت خود محور تکوین مبارزه دانست. [در این معنی] مبارزه به عنوان امری درک می شود که در آن یک امر محوری و مرکزی وجود دارد، یعنی فتح قدرت دولتی. در ابتدا همه ی تلاش مان را بر فتح دولت متمرکز می کنیم، خود را سازمان می دهیم و سپس وقتی به این امر نائل شدیم، می توانیم به شکل های دیگر سازمان دهی بیاندیشیم، می توانیم به انقلابی کردن جامعه فکر کنیم. نخست در یک جهت حرکت می کنیم تا بتوانیم در جهت دیگر گام برداریم: مساله این است که خاتمه دادن به پویایی که در فاز نخست حاصل می شود، در فاز بعدی مشکل یا غیرممکن است.
برداشت دیگر مستقیما بر نوع جامعه ای متمرکز می شود که می خواهیم ایجاد کنیم بدون این که از [مدار] دولت بگذرد. در[این جا] محوری در کار نیست: تشکیلات [خود] مستقیما نشانه است،[خود] مستقیما به مناسبات اجتماعی ای که می خواهیم ایجاد کنیم پیوند دارد. در جائی که برداشت نخست دگرگونی اساسی جامعه را پس از فتح قدرت می داند، استنباط دوم اصرار دارد که دگرگونی اساسی جامعه هم اکنون باید شروع شود. انقلاب نه زمانی که وقت آن رسیده، بلکه از همین جا و هم اکنون باید آغاز گردد.
این نشانه بودن، این انقلاب همین جا و هم اکنون، بر کل کشش به خود گردانی مسلط است. خودگردانی در جامعه ی سرمایه داری نمی تواند وجود داشته باشد. آن چه می تواند وجود داشته باشد و وجود دارد کشش به خودگردانی اجتماعی است: حرکت علیه تصمیم بیگانه، علیه تصمیمی که دیگران اخذ می کنند، چنین حرکتی به ناگزیر تجربی است. البته سه موضوع روشن است:
الف: کشش به سوی خودگردانی ضرورتا کششی است علیه اجازه دادن به دیگران که از جانب ما تصمیم بگیرند. بنابراین، [این کشش] جنبشی است علیه دموکراسی نمایندگی و برای ایجاد نوعی دموکراسی مستقیم.
ب: کشش به سوی خودگردانی به ناگزیر با آن نوع تشکیلات از دولت سر سازگاری ندارد که از جانب ما تصمیم می گیرد و بدین ترتیب ما را کنار می گذارد، .
ج: کشش به سوی خودگردانی بی معناست اگر خودگردانی در فعالیت ما به هدف اصلی تبدیل نشود. [این کشش] بنابراین، به ناگزیر سازمان دهی سرمایه داری کار را هدف قرار می دهد.
بنابراین، بحث ما نه تنها پیرامون دموکراسی بلکه کمونیسم و نه فقط پیرامون عصیان بلکه پیرامون انقلاب است.
از نظر من این برداشت دوم از انقلاب است که باید بر آن متمرکز شد. این حقیقت که ما برداشت دولت-مدار را رد می کنیم مشخصا به معنی آن نیست که برداشت غیر دولت- مدار مشکلات خود را ندارد. در این جا سه مساله اساسی را تشخیص می دهم که هیچ کدام به معنی طرف داری از بازگشت به ایده فتح قدرت دولتی نیست:
اولین مساله این است که چگونه باید با سرکوب دولتی برخورد کرد. به گمان من پاسخ این نیست که مسلح شویم به طوری که بتوانیم دولت را در مصافی رو-در-رو شکست دهیم: احتمال پیروزی مان کم است و نتیجه آن بازتولید دقیقا مناسبات اقتدارمدارانه اجتماعی ای است که علیه آن مبارزه می کنیم. و نه این گونه فکر می کنم که پاسخ این است که دولت را در کنترل خود درآوریم تا بتوانیم ارتش و نیروی پلیس را مهار کنیم: استفاده از ارتش و پلیس از جانب مردم آشکارا با مبارزات آن هائی درتقابل قرار می گیرد که نمی خواهند کسی از جانب آن ها عمل کند. بدین ترتیب، تنها کاری که امکان پذیر است این که تلاش کنیم راه های دیگری برای منصرف کردن دولت از اعمال خشونت علیه ما پیدا کنیم: از جمله ی این راه ها می تواند یکی هم این باشد که تا حدودی از مقاومت مسلحانه استفاده کنیم (مثل نمونه ی زاپاتیست ها)، اما [در این کار] مطمئنا باید، مهم تر از هر چیز، بر قدرت ادغام عصیان در جماعت تکیه کنیم.
موضوع دوم این است که ببینیم می توانیم فعالیت های بدیلی را (فعالیت مولد بدیلی) در چارچوب سرمایه داری بسط دهیم و تا چه اندازه می توانیم شبکه ی اجتماعی بدیلی به غیر از[ شبکه ی] ارزش [هم اکنون موجود]، بین فعالیت ها به وجود آوریم (مثلا کارخانههایی که به دست کارگران در آرژانتین بازگشائی شد) و این امکانات به طور آشکار به دامنه خود جنبش بستگی دارد، اما این خود مساله ای اساسی به شمار می رود. در باره ی مساله ی تصمیم گیری اجتماعی پیرامون تولید و توزیعی که از اعماق به بالا حرکت کند (از عصیان های ناشی از فضاها [ی به وجود آمده در سرمایه داری]) و نه از یک گروه مرکزی برنامه ریز، چگونه می اندیشیم؟
موضوع سوم سازمان دهی خودگردانی اجتماعی است. چگونه نظام دموکراسی مستقیمی را در سطحی سازمان دهیم که در یک جامعه پیچیده به فراسوی سطح محلی دامنه پیدا کند؟ پاسخ کلاسیک ایده ی شوراهاست که در پیوند است با شورای شوراها. شوراها، نمایندگان خود را به این شورا می فرستند. این نمایندگان را [می توان] فرا خواند. این پاسخ در اساس درست به نظر می رسد، اما روشن است که حتی در گروه های کوچک هم اعمال دموکراسی همواره مساله ساز است، به طوری که تنها شیوه ای که از طریق آن می توان به درک دموکراسی مستقیم نایل آمد عبارت است از فرایند تجربه و خودآموزی.
آیا می توانیم جهان را بدون فتح قدرت تغییر دهیم ؟ تنها راه درک این امر این است که آن را انجام دهیم.
الکس کالینکوس:
اختلاف "جان" و من هر چه باشد، ما هر دو خواهان دگرگونی جهان از طریق فرایند خودرهانی هستیم، جهانی که در آن رهبران به مردم دستور نمی دهند بلکه این مردم اند که به طور جمعی خود را رها می سازند. صداقت، وضوح و پیگیری در کار"جان" را تحسین می کنم. امروز هم در ارائه کارش مشخص بود. اما در عین حال من هم باید صادق باشم و بگویم که ایده آل تغییر جهان بدون فتح قدرت را در تحلیل نهائی مردود می دانم.
درخصوص عدم قطعیت با "جان" هم نظر ام. موضوعات بسیار زیادی وجود دارند که نمی توانیم بدانیم. اما در مورد یک موضوع اطمینان دارم. و آن این است که بدون پرداختن به مساله قدرت سیاسی و حل آن تغییر جهان غیر ممکن است.
با یکی از انگیزه هائی که در محتوای "تغییر جهان بدون کسب قدرت" نهفته است، مطلقا هم دردی می کنم. در بین سنت های موجود چپ در سطح جهانی "سوسیالیسم از بالا" وجود داشته است. خواه حزب کمونیست در سنت های استالینیستی، خواه حزب سوسیال دموکراتیک چون حزب کارگران برزیل امروز، محور اصلی این ایده است که حزب کارها را برای شما انجام می دهد و بقیه منفعل باقی می مانند.
سنت سیاسی ای که من طرف دار آن ام بسیار متفاوت است، و آن عبارت است از "سوسیالیسم از پائین" که در تعریف مارکس از سوسیالیسم به مثابه خودرهانی طبقه کارگر خلاصه شده است. سوسیالیسم در باره ی ستم دیدگان و استثمارشوندگان جهان است که به گونه ای موثر خود را رها می سازند. اختلاف اساسی من با "جان" این است که من معتقدم یکی از الزام های فرایند خودرهانی این است که با دولت موجود رو-در-رو شویم، آن را سرنگون کنیم و با قدرت دولتی اساسا متفاوت جایگزین سازیم.
"جان" در اساس از ما می خواهد که به دولت پشت کنیم. می گوید که باید آن چه او انقلاب [در] "فضاهای ایجاد شده" می نامد را به ثمر برسانیم. دیگر اندیشمندان هم بر زمینه ی این که زندگی از سرمایه داری بیزار است، همان عقاید "جان" را دارند. او [می گوید] ما همه باید بکوشیم باغ های خودمختار خود را، علی رغم ترس و وحشت نظام سرمایه داری، کشت کنیم.
مساله این است که دولت ما را به حال خود وا نمی نهد. به این علت که سرمایه داری نظامی است که از دولت های مختلف برخوردار است، بنابراین ما را آسوده نمی گذارد. سرمایه داری امروزه به باغ های جهان یورش می برد تا آن ها را متلاشی کند و به شاخه ای از تجارت زراعی تبدیل یا در سفته بازی ادغام کند؛ از این رو ما را به حال خود نخواهد گذاشت.
نمی توانیم دولت را نادیده انگاریم زیرا دولت، شکل انحصاری و متمرکز قدرت در سرمایه داری است. این به لحاظ استراتژیک به معنی آنست که ما باید مخالف دولت باشیم و انقلاب علیه آن را تشویق کنیم.
آیا این به معنی آنست که دولت موجود را نادیده می گیریم و از آن مطالباتی را طلب نمی کنیم؟ نه. دولت های سرمایه داری کنونی تلاش می کنند به خود مشروعیت بخشند تا بتوانند رضایت کسانی را به دست آورند که استثمار می کنند و مورد ستم قرار می دهند. این بدان معنی است که اگر خود را به طور موثر سازمان دهی کنیم، می توانیم سرمایه داری را به اصلاحاتی وادار سازیم. بنابراین، اگر دولت را نادیده بگیریم، به معنی این است که در برابر تلاش هایی بی طرف بمانیم که برای خصوصی سازی صورت می گیرد. مثلا در حال حاضر جرج بوش می خواهد سیستم بازنشستگی را در امریکا خصوصی سازد. آیا می گوییم به این مساله بی توجه ایم زیرا سیستم بیمه اجتماعی در ایالات متحده را دولت سازمان دهی می کند؟ به گمانم نه.
سرانجام هم این روزها دولت، کارگران زیادی را استخدام می کند. بخشی از فرایند خصوصی سازی به این معنی است که استخدامشدگان شرکت های خصوصی جای این کارگران را می گیرند. این غالبا به این معنی است که خدمات عمومی بدتر می شود و شرایط و دستمزد این استخدام شدگان رو به وخامت می گذارد.
اما اگر نسبت به دولت بی طرف نباشیم، این به معنی آن نیست که می توانیم به آن تکیه کنیم. در درازمدت سرمایه داری و دولتی که در صدد حفظ آنست سعی خواهند کرد اصلاح هایی را باز پس بگیرند که موقتا پذیرفته بودند. این آن چیزی است که در حال حاضر تلاش می کنند انجام دهند. افزون بر این، همان طور که "جان" تاکید کرده است، دولت تشکیلاتی هرمی است که قهر را سازمان میدهد تا توده ها را مطیع و تابع خود سازد. این به معنی آنست که ما نمی توانیم صرفا تلاش کنیم دولت موجود را فتح کنیم. اگر دولت موجود را فتح کنیم، بدترین چیزی که در نهایت به دست خواهیم آورد استالین است و در بهترین حالت کسی شبیه لولا یا مُبکی در افریقای جنوبی را خواهیم داشت که برآمده از جنبشی هستند که تلاش می کنند جهان را تغیر دهند اما به سروسامان دادن امور برای سرمایه داری منتهی می شود.
پس بدیل چیست؟ بدیل این است که جنبشی را به وجود آوریم که به اندازه کافی قدرتمند و متمرکز باشد تا شکل های موجود قدرت دولتی را درهم شکند و شکل های قدرت دولتی ای را بنیان نهد که اساسا متفاوت و دموکراتیک باشد. به دیگر سخن، باید انقلاب، کار یک حزب نباشد که قدرت دولتی را به دست می گیرد، بلکه کار ستم دیدگان و استثمارشوندگان - در درجه ی نخست کل کارگران- باشد که دولت موجود را درهم شکنند و در آن فرایند، شکل های اساسا جدید و دموکراتیک قدرت را به منظور اداره ی جامعه برای خود به وجود آورند.
این بدیل، صرفا تخیلی نیست که من درمغزم سر هم کرده باشم. اگر به تاریخ 150 ساله ی گذشته جنبش طبقه کارگر نظری بیافکنیم، پی می بریم که کارگران بارها و بارها راه های نوین سازمان دهی را برای پیش برد موثر مبارزات توده ای ابداع کرده اند. این مبارزات دموکراتیک، غالبا تحت کنترل خود کارگران بوده است. کارگران برای پیش برد مبارزات خود، ساختارهای نمایندگی ایجاد کرده اند تا بتوانند هرم های قدرتی را در هم شکنند که "جان" درباره آن ها صحبت کرد. و با چنین کاری شکل های جدید قدرت سیاسی را به وجود آورده اند، حتی اگر از آن ها آگاهی نداشته نباشند.
نمونه های فراوانی را می توان ذکر کرد: معروف ترین نمونه شوراها در انقلاب های 1905 و1917 روسیه است. در انقلاب 1918-1920آلمان، هم، شوراهای کارگران و سربازان شکل گرفت. و نمونه ی دولت اتحاد مردمی آلنده در شیلی که تا قبل از حلقه ی محاصره پلیس در سال 1972- 1973 در اوج مبارزات مردمی وجود داشت. نمونه های فراوان دیگری از سازمان توده ای وجود دارد که نشاندهنده ی نوع جدیدی از قدرت سیاسی است.
آن چه در مورد این شکل از سازمان دهی اهمیت دارد، بدون این که بخواهیم هدف هایی که به شکل گیری آن ها منتهی شد را در نظر بگیریم، این است که از ظرفیت به چالش کشیدن و درهم کوبیدن دولت موجود و بنای شکل های جدید قدرت برخوردار اند.
ما هم چون "جان" نمی گوئیم که "منتظر انقلاب باشید"، اما هر مبارزه ای که در راستای خود سازمان دهی حرکت کند، به جهتی اشاره دارد که یک جامعه غیرسرمایه داری، سوسیالیستی، را می توان از آن طریق سازمان داد. مساله این است که هر جنبشی که در راستای خودسازمان دهی گام بر می دارد، اگر بخواهد پیروز شود، باید در لحظه ای متراکم و متمرکز باشد. نمی توان با قدرت متمرکز سرمایه - دولت و شرکت های چند ملیتی- مواجه شد اگر خود جنبش ها برای رو-در-روئی مستقیم با آن شرکت ها متمرکز نباشند.
"جان" خواهد گفت: "وقتی راجع به تراکم و تمرکز صحبت می کنید، به شکل های قدیمی سازمان دهی برگشته اید، بازسازی و سازمان دهی ساختارهای هرمی و متمرکز دولت موجود را شروع کرده اید."
قبول دارم که کار ساده ای نیست. "جان" خیلی صادق بود و در مورد مشکلات طرح استراتژیک خود صحبت کرد. من قبول دارم که در برابر رویکردی که من از آن دفاع می کنم هم مشکلات وجود دارد. ترکیب تمرکز و خودسازماندهی کار ساده ای نیست. اما بدون حدی از تمرکز شکست خواهیم خورد.
اگر ما صرفا فعالیت پراکنده، غیرمتمرکز و محلی داشته باشیم و هر کس باغ های مستقل خود را کشت کند، سرمایه می تواند ما را منزوی و نابود کند، یا ذره ذره ما را در خود ادغام کند. و نمی توانیم به مسائلی چون تغییر آب و هوا بپردازیم مگر این که ظرفیت همآهنگ شدن داشته باشیم و تا حدی برای دگرگونی جهانی [پیرامون آب و هوا] متمرکز باشیم. بدون هم آهنگی در سطحی جهانی نمی توانیم پخش گاز کربنیک در هوا را کاهش دهیم. نمی توانیم به دنیائی که می خواهیم شاهدش باشیم تنها با تکیه بر [نیروی] پراکنده و محلی خود دست پیدا کنیم. این موضوع به مساله احزاب ارتباط پیدا می کند. "جان" نسبت به حزب به عنوان شکلی از سازمان دهی ایراد می گیرد. او می گوید حزب ساختارهای هرمی دولت های موجود را بازتولید می کند. اما اگر به جنبش مان توجه کنیم، پی می بریم که احزاب در آن وجود دارند، یعنی جریان های ایدئولوژیک سازمان یافته ای وجود دارند که در شیوه های گوناگون شان دید استراتژیک کاملی از دگرگونی جامعه دارند. در این مفهوم از حزب، "جان" و کسانی که مثل او فکر می کنند، در درون جنبش های گوناگون همان اندازه حزب محسوب می شوند که حزب کارگران و حزب پی. اس. او. ال برزیل یا حزب کارگران سوسیالیست در بریتا نیا.
آن هایی که از حزب کارگران اخراج شدند، جناح چپ جدید آن را تشکیل دادند. کسانی که چنین جریاناتی را سازمان می دهند میتوانند ادعا کنند که حزب نیستند ولی این نوعی خودفریبی است. پذیرش نقشی که احزاب می توانند در جنبش بازی کنند، می تواند به بیان صادقانه تر و روشن تر استراتژی ها و بینش های مختلف در پیوند با دگرگونی و تغییر منجر شود. احزاب می توانند به تکوین جنبشی یاری رسانند که هم خود سازمان یافته و هم به اندازه ی کافی برای به عهده گرفتن وظیفه ی دگرگونی اجتماعی، انقلاب، منسجم باشد.
در این خصوص ایده آل من سخن انقلابی بزرگ ایتالیا، آنتونیو گرامشی است. او درباره ی تعامل دیالکتیکی بین لحظه ی تمرکز و انگیزه خود سازمان یافته ی برآمده از جنبش صحبت کرد. گرامشی معتقد بود که لحظه تمرکز را احزاب نمایندگی می کنند و انگیزه خود سازمانیافته جنبش، نیروی محرکه اساسی انقلاب است.
خلاصه کنم: نخست این که نمی توانیم مساله دولت و قدرت سیاسی را دور بزنیم. خودفریبی است که گمان کنیم می توانیم آن را [مساله قدرت سیاسی] را نادیده بگیریم. پرسش ناگزیر این است که چه کسی قدرت را به دست می گیرد و چگونه ؟
اگر مساله این است که یک حزب کنترل دولت موجود را به هر وسیله ای که شده است به دست گیرد، در آن صورت کاملا درست است که تغییری در کار خواهد بود که صرفا روابط موجود سلطه را بازتولید می کند. اما این ایده که طبقه کارگر خودسازمان یافته ای که قدرت را به دست می گیرد تا شکل های جدید تشکیلات سیاسی و سازمان دولتی را همراه با همه ی گروه های تحت ستم و استثمار شده، بنیان نهد، صورت مساله را تغییر می دهد.
بنابراین انقلاب به فرایند خودرهانی ای تبدیل می شود که اکنون و همین جا آغاز می شود، یعنی به شیوه ی مقاومتی که ما در رو-یا-روئی با سرمایه داری سازمان می دهیم و زمانی که جامعه ای خود سازمان یافته به وجود آوردیم پایان می پذیرد و سرمایه داری و همه ی ستم های همراه با آن صرفا به خاطره ی ناخوشایندی بدل می شود.
اولین شرکت کننده در سالن:
در اساس با ایده ی "جان" موافقم. این بحث تازه ای نیست. همین بحث در قرن نوزدهم پیش آمد. کسانی که معتقد بودند باید بر کسب قدرت متمرکز شد، برنده ی بحث بودند و جنبشی را در آن راستا سازمان دادند. نتیجه ی آن یکی استالین بود و دیگری لولا. زمانی که دولت به مرکز مبارزه تبدیل می شود، نمی توانیم در آیینه دولت جز تغییر[آن چیز] دیگری ببینیم. انقلاب در حقیقت برای مردم نبود.
دومین شرکت کننده :
تا کنون در این بحث به ونزوئلا نظری نیا فکنده ایم. در آن جا هر دو جنبه ی پرسش [این بحث] بسط پیدا می کند. آن ها نظر به دولت دارند ولی درعین حال هم، دگرگونی های داخلی را از پایین پیش می برند و با بر نامه ی جدیدی شروع کرده اند که تجسم عدم تمرکز و مشارکت است. به لحاظ اقتصادی، آن ها مسیر توسعه را با اصلاحات ارضی شروع کرده اند، به زمین داری خاتمه داده، زمین ها را بین کشاورزان تقسیم کرده اند. به لحاظ فرهنگی، به بی سوادی سه میلیون نفر پایان بخشیده اند. با دموکراسی مشارکتی و گسترش مداخله ی اجتماعی [مردم]، تلاش دارند خودرهانی ای را به وجود آورند که در این جا راجع به آن صحبت شد . ونزوئلا نشان دهنده ی راه کاملا متفاوت و جدید حل مسائلی است که در این جا درباره آن ها بحث می کنیم. به سطحی از خودسازماندهی می رسد که معنای آن این است که دیگر به سیستم جهانی وابسته نیست. از زمانی که صندوق بین المللی پول و بانک جهانی تصمیم بگیرند در این جا چه انجام پذیرد، پنج سال می گذرد.
سومین شرکت کننده:
در سراسر جهان کسانی هستند که احزاب مترقی به وجود می آورند که مبنای آن ها آمیزه ای است از خط مشی نئو کینزی، رفورم و باز تنظیم مقررات و از این قبیل. اگر طرفدار انقلاب از هم اکنون و همین جا هستیم و هم زمان تلاش داریم دولت را با ضد دولت جایگزین کنیم، باید فکر کنیم که چه بدیلی باید داشته باشیم. سرمایه داری انباشت بی نهایت سرمایه است و به آن حد می رسد که نکبت پول در دست اقلیتی با نابودی توده ای سر می زند. باید به انقلاب چاوز اید ه هایی را اضافه کنیم که مجله "z" طرح کرده است. این ایده ها ناظر بر ایده ی فدراسیون تولیدکنندگان مارکس است. ما باید آن را به فدراسیون تولیدکنندگان و مصرف کنندگان تبدیل کنیم.
چهارمین شرکت کننده:
مایلم دو پرسش را مطرح کنم. اولین پرسش این است که معنای شکاف یا روزنه ای که "جان" مطرح می کند چیست؟ دوم این که آیا قدرتی جدا از قدرت دولتی وجود ندارد؟
پنجمین شرکت کننده : (کریس ناین هم از حزب اس. دبلیو. پی)
در مفهومی این بحث اشتباه بوده است. نقد "جان" بسیار خوب بود بر سنتی که بر این اصل استوار است گروه کوچکی باید به نام بقیه قدرت را به دست بگیرند. این نقدی بر سوسیال دموکراسی است، سنت کاملی که سعی دارد از بالا با رفتن معدودی به داخل دولت فعالیت کند. این یک استراتژی شکست خورده است. این افراد اغلب به داخل سیستم کشیده می شوند. آن ها تهدید میشوند، خریده می شوند یا صرفا با سرمایه داری به سازش می رسند. اما این بحث با سنت مارکسیستی مشی انقلابی مغایرتی ندارد که مبتنی است بر این که جامعه سرمایه داری دشمن ما است. باید از شر سرمایه داری خلاص شویم و جامعه ا ی بنا سازیم که شالوده اش بر ساختار کاملا متفاوت و رادیکال توده ی مردم گذاشته شده باشد. راه حل "جان" این است که با قاطعیت بگوید که فقط دولت را نادیده می گیریم. مساله ی چگونگی به چالش کشیدن قدرت دولتی می باید در خصوص هر بحثی که داریم جنبه ی اساسی داشته باشد زیرا قدرت دولتی امروزه به طرز آشکاری جهان پیرامون ما را می سازد.
یکی از دلایلی که نمی توانیم از رو-در-روئی با دولت اجتناب کنیم این است که دولت می کوشد ما را بخش بخش کند، تلاش می کند مبارزات ما را از هم جدا کند، زنان را از مردان، هم جنس گرایان را از افراد عادی و سفیدها را از سیاهان؛ و ما را وادار کند در محدودترین شیوه به خودمان فکر کنیم. باید در جنبش به این بحث دامن بزنیم که وحدت، خود، قدرت است و این بحثی است که باید سازمان دهیم. یاد بگیریم با هم عمل کنیم و اگر قرار است استراتژی ای برای فتح قدرت دولتی بسط دهیم، بحث آگاهانه حول آن، جنبه ی اساسی دارد.
ششمین شرکت کننده:
واقعا مایلم بدانم تئوری "جان" را چگونه می توان در مورد عراق یا فلسطین به کار برد، جائی که به مردم هر روزه حمله می شود و دولت روزگار آن ها را سیاه کرده است. آن ها نمی توانند دولت را نادیده بگیرند. آن ها باید رو- در- رو با آن بجنگند. خویشاوندان من در ایران زندگی می کنند. من در انگلیس زندگی می کنم. اگر انگلیس به ایران حمله کند، آیا من صاف و ساده می توانم آن را نادیده بگیرم؟
هفتمین شرکت کننده: (ازکره جنوبی )
جهان را می توانیم با گرفتن قدرت یا بدون آن تغییر دهیم. تفاوت قضیه به زمان مربوط می شود. با فتح قدرت سریع تر انجام خواهد گرفت. نباید از فتح قدرت بیم داشته باشیم زیرا این مائیم که جهان را تغییر خواهیم داد.
جان هالووی:
بسیاری از مردم تا چند سال پیش نمی خواستند در باره ی انقلاب صحبت کنند، اما امروزه بسیاری درباره ی آن صحبت می کنند. الکس و من در این مورد با یک دیگر هم نظر ایم.
دوم این که یک نفر گفت این بحث اشتباه است. اما الکس و من یک حرف را نمی زدیم. ما چشم اندازهای متفاوتی داریم. ما نسبت به دولت برداشت های متفاوتی داریم. از نظر من دولت شکل مشخص سرمایه داری مناسبات اجتماعی است که ما را کنار می زند. الکس راجع به دولت کارگری و امکان دموکراتیزه کردن رادیکال آن صحبت می کند. طبق برداشت من این نظر [نظر الکس] مطلقا بی معناست چرا که دولت دارای شکلی از سازمان دهی است که ما را کنار می گذارد. صحبت پیرامون جنبشی رادیکال، مثلا جنبشی شورائی، که به ایجاد دولت نوینی منتهی شود، بی معناست زیرا یک تشکیلات واقعا دموکراتیک، یک تشکیلات شورائی، در جهت یک راستا قرار دارد، در صورتی که دولت شکلی از تشکیلات است در راستائی متضاد با آن. صحبت پیرامون دولت کارگری به اغتشاشی دامن می زند که بر وخیم ترین فرایند سرکوب و قهر سرپوش می گذارد که بارها و بارها در قرن بیستم شاهد آن بوده ایم.
در مورد پرسش کننده ای که گفت ما به دولت پشت کرده ایم، باید بگویم که من نگفته ام که باید دولت را نادیده بگیریم. اگر می توانستم [این کار را بکنیم] خیلی خوب بود. این کاری است که زاپاتیست ها به نوعی هم اکنون به انجام آن مشغول اند. آن ها به دولت پشت کرده اند. اما ما این کار را اغلب نمی توانیم انجام دهیم. من کارمند دولت ام. بحث هم برسر این نیست که وانمود کنیم که دولت وجود ندارد. بحث بر سر درک دولت به مثابه ی شکل مخصوصی از مناسبات اجتماعی است که ما را به جهت های معینی سوق می دهد و ما باید تلاش کنیم ببینیم چگونه می توانیم علیه آن شکل های از مناسبات اجتماعی مبارزه کنیم و به جهت دیگری حرکت کنیم به طوری که رابطه ی ما در درون، فراسو و علیه دولت باشد. خوب بود اگر می توانستیم وانمود کنیم که دولت وجود ندارد. متاسفانه نمی توانیم چنین کنیم. اما بی تردید مجبور هم نیستیم بر حسب منطق، قدرت یا فضا به چنبره ی دولت به مثابه نقطه ی هدایت گر اصلی بیافتم.
مساله ونزوئلا برای همه امریکای لاتینی ها که در این جا هستند، بسیار مهم است. از شیوه ی طرح مساله خوشم آمد. مثلا مساله چنین طرح نشد که: "ونزوئلا نشان می دهد که ما باید قدرت را فتح کنیم" بلکه به این صورت طرح شد که می گوید باید ترکیبی از دو رویکرد در کار باشد، یکی رویکرد دولت- مدار و دیگری رویکرد غیر دولت- مدار. این ترکیب مشخصه ی فوروم اجتماعی جهانی بود، همکاری بین این دو رویکرد متفاوت. اما باید درک کنیم که در این رویکرد همواره یک تنش، یک تضاد وجود دارد که از یک سو بگوئیم: "ما خود تصمیم خواهیم گرفت که جامعه چگونه تکوین پیدا کند"، و از دیگر سو بگوئیم: "دولت برای شما تصمیم خواهد گرفت یا به شما نشان خواهد داد چگونه تصمیم بگیرید". بسیار جالب خواهد بود که ببینیم این تنش در ونزوئلا چه مسیری را طی خواهد کرد. در مورد مساله ی شکاف ها، غالبا احساس ناتوانی می کنیم زیرا [وزن و هیبت] سرمایه داری بر ما بسیار سنگینی می کند. اما وقتی "نه" گفتیم، با درک و قدرت خود آغاز کرده ایم. وقتی عصیان کردیم در واقع در سرمایه داری حفره ی کوچکی به وجود آورده ایم. این امری بسیار متناقض است. ما با عصیان خود به فرمان سرمایه داری "نه" گفته ایم. [با عصیان خود] فضاهای موقتی را به وجود می آوریم. در چارچوب آن شکاف ها، آن روزنه ها، مهم است که برای مناسبات اجتماعی متفاوتی که معطوف به دولت نیست، مبارزه کنیم، برای آن نوع از اجتماعی که می خواهیم به وجود آوریم. خودحکومتی در بطن این شکاف هاست. و مساله نیز بر سر این است که این قضیه و مفهوم آن را باز کنیم و چگونگی سازما ن یابی برای خودحکومتی را تعیین کنیم. معنی آن این است که علیه و فراسوی جامعه ای باشیم که وجود دارد. مساله بر سر بسط این شکاف ها و گسترش ساختاری آن هاست.
آن هایی که می گویند باید دولت را فتح کرد، نیز راجع به شکاف ها صحبت می کنند. راهی به جز آغاز کردن با فضاها [ی موجود] در کار نیست. مساله این است که در باره این شکاف ها چگونه فکر می کنیم، زیرا دولت همه ی جهان نیست. دویست دولت [در دنیا ] هست. اگر کنترل یکی از آن ها را در دست بگیرید، این [خود] شکافی در سرمایه داری ایجاد می کند. مساله این است که در باره آن روزنه ها، آن شکاف ها چگونه می اندیشیم. و اگر با خودمان شروع کنیم، چه دلیلی دارد که شکل های سرمایه داری، شکل های بورژوائی را برای بسط و گسترش مبارزه ی خود برگزینیم؟ چرا باید الگوی مفهومی دولت را بپذیریم؟
بدون داشتن تعریف مشخصی از مبارزه، تمرکز بر دولت غیرممکن است. معنی آن مبارزه در چارچوب قلم روی دولت است، در صورتی که در فوروم اجتماعی جهانی، ما علیه این فضا عصیان کرده ایم. این فضا مفهوم مکان و زمان را مشخص می کند.
الکس کالینیکوس:
"جان" گفت که ما برداشتی از دولت داریم که فراتاریخی است و دولت را از مناسبات سرمایه داری تولید جدا می کند. بنابراین، اجازه می خواهم روشن و واضح بگویم که دولتی که ما تحت آن به سر می بریم به طرز غیر قابل بازگشتی سرمایه داری است. نمی خواهم بخشی از جنبشی باشم که هدف اش فتح دولت سرمایه داری موجود است.
با این وجود، این تنها دولت موجود در تاریخ نیست. در تاریخ جامعه طبقاتی، شکل های دولتی گوناگونی وجود داشته است. وجه اشتراک همه ی آن ها قهر طبقاتی سازمان یافته و نهادی شده ی اقلیتی استثمارگر بر اکثریت استثمارشونده بوده است.
پرسشی که حالا طرح می کنیم از این قرار است: "آیا طبقه کارگر با سازمان دهی جمعی و اجتماعی خود می تواند در مقابل این استثمار مقاومت کند و این وضعیت را به عکس خود تبدیل کند؟ " به سخن دیگر، آیا طبقه کارگر می تواند قهر سازمان یافته طبقاتی خود را به وجود آورد، و به میزانی که سازمان یافته است، اما [درعین حال] مبارزه علیه استثمار سرمایه را به طور موثرتری پیش ببرد و[از این طریق] به طبقه کارگر یاری رساند تا جامعه ی جدیدی را پایه ریزی کند؟ همان طوری که "جان" هم می داند، پاسخ این پرسش در سنت کلاسیک مارکسیسم، در نوشته های مارکس و لنین، مثبت است. در این آثار ایده ی دولت کارگری، قدرت کارگری، را داریم که عبارت است از شکل انتقالی ای که طبقه کارگر از این مسیر خود را به منظور ایجاد شکل جدیدی از جامعه سازمان دهی می کند.
از حرف L استفاده کردم و نام لنین را به میان آوردم و البته "جان" خواهد گفت این پرسش بررسی شد و طی انقلاب 1917 روسیه و مخصوصا پی آمدهای استالینستی خطا بودن حتمی آن به اثبات رسید.
در یکی از نوشته هائی که به بحث معروف بین مارکس و باکونین در انترناسیونال اول در اواخر قرن نوزدهم آمده، گفته شده است که تجربه ی استالینیسم ثابت کرد که موضع ضد دولتی باکونین درست بوده است.
اما این وضعیت چگونه پیش آمد؟ دیدگاهی بر این نظر است که تفکر دولت گرایانه در اندیشه مارکس و لنین ریشه عمیق داشته و همین به استالینیسم منتهی شده است، این [برداشت از نظر من] کاملا اشتباه است. مارکس در نقد خود به باکونین گفت که به انقلابی علیه دولت نیاز داریم. این ایده را لنین با شوروشوق در انقلاب 1917 پی گرفت.
پس [استالینیسم]چگونه اتفاق افتاد؟ "جان" راجع به شکاف ها صحبت کرد. انقلاب 1917 روسیه یک شکاف بود. این انقلاب حفره ی بزرگی در نظام سرمایه داری به وجود آورد، بزرگ ترین شکافی که تاکنون در تاریخ جهان به وجود آمده است. اما حفره ای به بزرگی روسیه صرفا حفره ای در سرمایه داری بود، این رخداد کافی نبود. دلیل آن ساده است. سرمایه داری از قدرت در سطح جهانی برخوردار است و می تواند نیروهای خود را در سطحی گسترده برای نابودی هر حفره و شکافی متمرکز سازد که او را مورد تهدید قرار می دهد. این کاری است که با چاوز در ونزوئلا انجام می دهند. سیاست چاوز هر اشکالی هم که داشته باشد امریکا و متحدانش تلاش میکنند نگذارند تجربه اش عملی شود زیرا این تجربه می ر ود که شکافی ایجاد کند و این شکاف برای آن ها یک تهدید به شمار می رود.
قدرت سرمایه آن چنان عظیم است که معمولا می تواند شکاف ها را مسدود کند. معمولا آن ها این کار را از طریق وارونه کردن فرایند انقلابی و نابودی فعالان و رهبران آن انجام می دهند. مثال های زیادی در این مورد وجود دارد. در خصوص شوروی، سرمایه به شیوه ی مخصوصا وحشتناکی پیروز شد، به این ترتیب که چنان فشارهائی را بر رژیم انقلابی وارد ساخت که مجبورش کرد خود را به سیستم جهانی به شیوه بربرگونه ای دگرگون سازد. دلیل دگرگونی این نبود که مارکس دولت را دوست می داشت، بلکه این بود که جنبش قدرتمندی وجود نداشت که در سطحی جهانی بتواند قدرت سرمایه را درهم شکند. این نباید ضرورتا سرنوشت ما باشد. ما هم اکنون به گونه ای جمعی فرایند ایجاد بزرگ ترین جنبش جهانی در تاریخ را تجربه می کنیم. اما این کار را نمی توانیم انجام دهیم، اگر فکر کنیم که صرفا کافی است برای نابودی نظام موجود [جهانی] در آن شکاف یا حفره هایی ایجاد کرد.
شرکت کننده هشتم (زنی از کره جنوبی):
اگر بگوئید که جهان را بدون فتح قدرت می توانیم تغیر دهیم، می گوئید که قدرت سرمایه داری موجود قابل قبول است. هالووی می گوید که دولت ما را کنار می زند. اما دولت در هر سطحی به ما ستم می کند. دولت حتی به جنسیت ما ستم می کند. من اهل کره جنوبی ام، جائی که دیکتاتوری نظامی را در سنت تاریخی خود دارد و این دیکتاتوری مقاومت شکوهمندی را درهم شکسته است. مساله این نیست که دولت ما را کنار گذاشته است بلکه این است که در هر سطحی به ما ستم می کند.
الکس نمی گوید که ما باید به دولت وارد شویم و از قدرت دولت سرمایه داری استفاده کنیم. او می گوید که باید شکل های جدید قدرت را به وجود آوریم، شکل هایی که در آن طبقه کارگر تشکیلاتی به وجود آورد که قادر باشد دولت سرمایه داری را براندازد.
شرکت کننده نهم:
کارل مارکس گفته است که دولت کمیته اجرائی بورژوازی است و این دقیقا همانی است که هست. قوانین و مقررات آن [دولت] منافع اش را به هزینه مردم حفظ می کند و این امتیازات را به سادگی وا نمی نهد. به همین دلیل است که باید به مساله قدرت دولتی بپردازیم.
شرکت کننده دهم (کریس هارمن از اس. دبلیو. پی):
جان هالووی گفت که موضعی که سوسیالیست های انقلابی مطرح می کنند به معنی آنست که ما باید فعالیت مان را بر دولت متمرکز کنیم. این درست نیست. بیش تر فعالیت ما مبارزات گوناگون را دربر می گیرد، مبارزاتی علیه ستم، مبارزاتی برای رهائی زنان، مبارزاتی علیه نژادپرستی، مبارزاتی بر سر دستمزد و از همه مهم تر در لحظه کنونی، مبارزه علیه جنگ خانمان براندازی که در عراق در جریان است. اما آن چه ما از تجربه ی جنبش های مان می دانیم این است که هر وقت که این مبارزات به مرحله ی معینی می رسند، با گروههای مسلح مواجه می شویم- و این روزها عمدتا با مردان مسلح و تعدادی هم زنان مسلح. و این است درون مایه دولت. "جان" شما واژه ی دولت را در معنای وسیع تری به کار می برید، ما هم گاه از آن در معنای وسیع تری استفاده می کنیم، اما بخش اساسی ای که ما با آن سروکار داریم همین گروه های مسلح از مردان اند. بنابراین، می توانید دو رویکرد به مساله داشته باشید. می توانید وانمود کنید که می توانید آن ها را کنترل کنید یا نادیده بگیرید. رویکرد سوسیال دموکرات ها را داریم. "جان" می گوید که رویکرد ما شبیه رویکرد لولا است. ما این را نمی گوییم. لولا معتقد است که دولت برزیل را کنترل می کند. در واقعیت امر، دولت برزیل و سرمایه داری برزیل لولا را تحت کنترل خود دارد. هرم افسران نیروی مسلح، ژنرال ها، همان هائی هستند که تحت دیکتاتوری نظامی وجود داشتند. آن چه [با قبل] تفاوت دارد رئیس جمهور و پارلمان است.
رویکرد دیگر این است که بگوئیم دولت را نادیده بگیرید و به زمان دیگر واگذار کنید. این برداشت تا زمانی درست است که دولت هنوز شروع نکرده است خط مقدم اعتصاب تان و مبارزه برای دستمزدتان را در هم شکند. هر مبارزه ای به لحظه ای می رسد که مساله ی نیرو به عنصر تعیین کننده ای تبدیل می شود.
گرامشی در جنگ موضعی این قضیه را روشن کرد. در جنگ موضعی مبارزه ی آهسته ای جریان دارد که هدفش متحد کردن مردم به منظور ضدحمله و نوعی مقاومت است. این آن وضعیتی است که اغلب با آن رو-در-رو ایم. اما در مرحله ی معینی مجبور به جنگ مانور ایم. ناگزیر ایم برای به چالش کشیدن دولت به جلو حرکت کنیم. و اگر چنین نکنیم، وضعیت امریکای لاتین را خواهیم داشت با تاریخی پر از وقایعی که اتفاق افتاد. کودتای نظامی در سال 1964 در برزیل، کودتا در اروگوئه درسال 1973، کودتا در شیلی در سال 1973و در آرژانتین در سال 1976 [نمونه هائی از این وقایع اند] در هر یک از این موارد مردم می گفتند: "نیازی به آن نیست که دولت را به چالش بکشیم، جنبش ها را از پائین به کمک نمایندگان پارلمان سازمان دهیم، و پیروز خواهیم شد." در همه این موارد اما دولت به سرکوب متوسل شد. و به رفقائی که راجع به ونزوئلا صحبت می کنند، می گویم که متاسفانه دولت در ونزوئلا اساسا هنوز همانی است که قبلا بود. این کشور طی شش سال گذشته بسیار تغییر کرده است. از شش سال پیش بسیار امیدوارکننده تر شده است. اما دولت همان طور باقی مانده است. بسیاری از افسران قدیمی هم چنان بر سرکار اند، خدمات مدنی مثل سابق عمل می کند و همان سلسله مراتب پابرجاست. و بنابراین، در ونزوئلا مرحله ای فرا خواهد رسید که یا مردم شروع می کنند به ایجاد شوراهای کارگران و سربازان برای به چالش کشیدن دولت، یا دولت آن ها را سرکوب خواهد کرد.
بدفهمی واقعی در باره ی مارکسیسم از جانب جان هالووی این نیست که می گوید نکته اساسی مارکسیسم این است که می توانیم از پائین ساختارهای جدیدی ایجاد کنیم، ساختارهائی که باید دموکراتیک باشند و مبتنی برخود رهانی توده ای و خودفعالیتی، بلکه این است که این ساختارها باید متمرکز باشند و باید در مقطع تعیین کننده ای طبقه حاکمه را خلع سلاح نمایند پیش از آن که آن ها ما را نابود کنند.
شرکت کننده یازدهم:
می خواهم با اشاره به آرژانتینازو (شورش های سال 2001) در سال 2001 از تجربه آرژانتین استفاده کنم و بر نکاتی که الکس گفت تاکید کنم. ما بزرگ ترین جنبش بیکاران در دنیا را در سال های اخیر داشته ایم. کارخانه ها اشغال و به تصرف کارگران درآمد. آن ها نشان دادند که نیازی به یک طبقه سرمایه دار برای تداوم تولید نیست. در نواحی تحت سلطه ی سرمایه، تجمعات توده ای بی نهایت رادیکال بودند. در صد ها مکان مردم گرد هم آمدند، بحث کردند و تصمیم گرفتند که چگونه باید عمل کنند و چه جهت گیری سیاسی ای باید داشته باشند. و در هفته های اول پس از آرژانتینازو چندین حکومت سرنگون شد. فرایند وحشیانه ای پیش آمد که طی آن بسیاری از رفقا جان خود را از دست دادند. این یک نمونه ای بود از این که چگونه می توانیم جنبش های مان را بسط دهیم.
اما آن چه آرژانتین به گونه ی بی رحمانه ای نشان داد این بود که دولت چگونه هم چنان پا برجاست. ما همه جا نمونه های سازمان های مهم و رادیکال را داریم. اما دولت نه تنها ما را کنار گذاشت و به حاشیه راند، بلکه به ما حمله کرد، ما را سرکوب کرد، حقوق ما را تقلیل داد و جنبش ما را سرکوب کرد. امروز سی زندانی سیاسی در آرژانتین وجود دارند و هزار نفر دیگر که قرار است به زودی محاکمه شوند و ما دولتی تحت رهبری کیرشنر داریم که تفاوت ویژه ای با لولا ندارد.
دولت نشان داد که وجودش تا چه حد حقیقی است. از دیگر سو، بسیج توده ای عظیمی داشتیم که جنبش های رادیکالی را به وجود آورد که شمار عظیمی از مردم درآن درگیر شدند، علی رغم آن، این نقطه ضعف را داشت که به مساله ی قدرت دولتی نپرداخت. بنابراین، علی رغم وجود جنبش و رزمندگی آن، دولت ما کماکان سرمایه داری است. از نظر کارگران تکوین یک جنبش اجتماعی کافی نیست اگرچه وجود آن ناگزیر است. درعین حال، لازم است که در خصوص پرداختن به مساله ی قدرت سیاسی چشم انداز معینی داشته باشیم. در غیر این صورت دولت وجود خود را با حمله به ما نشان می دهد.
منتشر شده در مجله : "سوسیالیسم بین المللی" شماره 106
فوروم اجتماعی جهانی در پورتو الگره
27 ژانویه 2005

به ژانه وه و ده م به خه نده،
ئاره قکردوو، هه ناسه سوار”له فوئاد خه به رێک هه ر نهبوو؟“
*ناسری حیسامی

رفیق فواد مصطفی سلطانی همراه اولین واحد اتحادیه دهقان
اين سروديست،
سرود كساني كه
در كاسه هاي سفالين
آفتاب را مينوشند،
هموبود كه عاشقانه كمونيسم را برگزيد و اعلام كرد كه:
من هم با آنان گذشتم
از پلي كه به خورشيد ميپيوست
من هم در كاسه هاي سفالين
نوشيدم آفتاب را
من هم خواندم آن سرود را
و سپس پيام داد:
دلت را به دلهاي ما بيافزاي
حمله اي در كار است
حمله بر خورشيد
خورشيد را تسخير خواهيم كرد
اين فتح، نزديكست
خانه ام آتش گرفته ست,
آتشي جانسوز. هر طرف مي سوزد اين آتش, پرده ها و فرش ها را, تارشان با پود. من به
هر سو ميدوم گريان, در لهيب آتش پر دود؛ وزميان خنده هايم, تلخ, و خروش گريه ام,
ناشاد, از درون خسته سوزان, مي كنم فرياد, اي فرياد! اي فرياد

مهدي اخوان ثالث
آمدن: 1307، مشهد
رفتن: چهارم شهريور 1369، تهران
شعرها ... اينجا
شعرها (شنيداري) ... اينجا
خیال آمیز و افسانه ای ... اينجا
متخلص به م اميد ... اينجا
شاعر حماسه های شکست خورده ... اينجا
تسلط به اوزان ادبيات کلاسيک و علاقه بسیار به زبان خراسانی ... اينجا
اخوان ثالث در ويكيپديا ... فارسي - انگليسي - اسپرانتو
آيا شعر در ايران مرده است؟ ... اينجا
انتشارات زمستان ... اينجا
به ياد احمد شاملو ... اينجا
به ياد هوشنگ گلشيري ... اينجا
poet ... here and hear
Winter ... here
Mehdi Akhavan Sales ... here
M. Omid) was born in 1928, in Mashhad ... here
ترجمه شده به زبانهای:





سه نفر از بازداشت شدگان روز جهانی کارگر به شش ماه زندان و 40 ضربه شلاق تعزیری محکوم شده اند
سه نفر از کارگران بازداشت شده در مراسم اول ماه مه سنندج به نامهای فایق کیخسروی(از اعضای اتحادیه آزاد کارگران) – شیوا سبحانی و منصور کریمیان از سوی دادگاه شعبه 105 جزایی دادسرای عمومی سنندج هر کدام به 6 ماه حبس تعزیری و 40 ضربه شلاق تعزیری محکوم شدند.
در متن این حکم آمده است که احکام فوق قابل تبدیل به حبس تعلیقی بمدت سه سال می باشد. بر اساس این حکم بابک باجالانی و شب بو خلیلی از بازداشت شدگان مراسم روز جهانی کارگر در سنندج از اتهامات خود تبرئه شده اند.
ما صدور احکام زندان و شلاق بر علیه بازداشت شدگان روز جهانی کارگر در سنندج را بشدت محکوم می کنیم و تبدیل این احکام به سه سال حبس تعلیقی را در راستای به سکوت کشاندن کارگران و وادار نمودن آنان به تحمل شرایط به غایت برده واری میدانیم که امروزه بر طبقه کارگر ایران تبدیل شده است.
اتحادیه آزاد کارگران ایران برگزاری مراسم اول ماه مه را یکی از بدیهی ترین حقوق مسلم کارگران میداند و بدینوسیله عموم کارگران، تشکلها و نهادهای کارگری در ایران و سراسر جهان را به اعتراض یکپارچه بر علیه این احکام فرا میخواند و خواهان لغو فوری و بی قید و شرط احکام صادره بر علیه فایق کیخسروی، شیوا سبحانی و منصور کریمیان و پایان دادن به هر گونه ممنوعیت و محدودیتی در برگزاری مراسم اول ماه مه است.
زنده باد اول ماه مه
اتحادیه آزاد کارگران ایران
17مرداد1388
با ناصر اصغری عزیز هستیم و امروز راجع به اتحادیه های کارگری ، وضعیت جنبش کارگری ، موضع توده های طبقه-ی کارگر و اتفاقاتی که در جریان انتخابات اخیر در ایران رخ داده صحبت میکنیم .
ممنونم از ناصر که دعوت من رو پذیرفتی ، برای اولین سوال میخوام ازتون این رو بپرسم که : موضع اتحادیه های کارگری ، واحدهای صنفی و در مجموع جنبش کارگری ایران نسبت به انتخابات چه بود؟
اول با عرض سلام به شما و شنوندگان شما و تمام مخاطبین این موضوع ، در وهله-ی اول بذارید در اینجا موضوعی را اصلاح کنیم .ما چیزی به عنوان اتحادیه های کارگری به اون مفهومی که ما در کشورهای غربی و یا حتی کشورهای اطراف مثل ترکیه و کشورهای به اصطلاح جهان سوم که یک سری اتحادیه های کارگری مستقل از دولت وجود داره ، نداریم .متاسفانه ، یکی-دو تا داشتیم به اسم سندیکای شرکت واحد یا اتحادیه کارگران نیشکر هفت تپه که اونها هم در پروسه-ی مبارزه-ی طولانی خودشون رو به دولت تحمیل کردن ، اما دولت بعداً آرام آرام فعالینشان را اخراج کرد ، دستگیر کرد و تحت فشار گذاشت . در ایران عملاً تشکلات کارگری به صورت سازمن یافته که در غرب و کشورهای دیگر وجود دارد نداریم اما محافل کارگری وجود دارد که خیلی پر قدرت ، اعتصاب سازمان میدهند ودر جریانات کارگری تاثیر گذار بودند و حتی بسیار قبل از اینکه انتخاباتی صورت بگیرد اینها حضورشان خیلی ملموس بود ب.ه طور مشخص در اول ماه می هشتاد و هشت به فراخوان ده تشکل ( ده تا از محافل شناخته شده-ی کارگری ) از جمله اتحادیه-ی کارگران اخراجی وبیکار(اتحادیه آزاد کارگران ایران) ، سندیکای کارگران شرکت واحد... به هر حال ده تا از این نهادهای شناخته شده ، یک فراخوان بسیار مهمی داده شد و همه-ی کارگران نزدیک به سه-چهار هزار کارگر در پارک لاله-ی تهران تجمع کردند و یک بیانیه-ی بسیار رادیکال را منتشر کردند که دولت نزدیک به صد تا از این فعالین رادستگیر کرد که به مرور زمان میشه گفت همشون آزاد شدن فعلاً .اینها تا جایی هست که ما خبر داریم . اتحادیه های (تشکل های کارگری ، محافل) کارگری که در حال حاضر موجود هستند در انتخابات شرکت نکردند و بسیار بی اعتنا از کنار آن رد شدند .سندیکای شرکت واحد در حول و حوش انتخابات بیانیه-یی داد و گفت که این انتخابات ربطی به کارگران و طبقه-ی کارگر ایران ندارد و هر کدام از اینها سر کار بیایند، کارگران در وضعیتی که هستند بی حقوق تر خواهد ماند و ضمن اینکه چهار کاندیدایی که از صافی شورای نگهبان گذشته بودند ، هیچگونه قول ووعده ای به کارگران نداده بودن که تغییری در وضعیتشان به وجود آورند . کلاً میخواهم بگویم که طبقه-ی کارگر بسیار قبل تر از انتخابات ریاست جمهوری اسلامی ، نسبت به آن بی اعتنا بوده و محافل و نهادهائی هم که داشتیم به کارگرانشان، به اعضا و مخاطبینشون گفتند که به اصطلاح ، این انتخابات به کارگران ربطی ندارد و کارگران هم در مجموع نسبت به انتخاب از بین کاندیداهای اعلام شده بی اعتنا بودند
من فکر میکنم که در بیانیه-ی دیگری، کارگران ایران خودرو هم اعلام کردند که ما در انتخاباتی شرکت نمیکنیم که منافع طبقه-ی کارگر در اون نادیده گرفته شده و یک شعار خیلی جالب هم داده شد که ما نه بد میخوایم نه بدتر/ فقط یک دنیای بهتر. این شعار از دو جنبه ، شعار جالبی بود. یکی اینکه انتخابات ایران رو انتخابی بین بد و بدتر اعلام میکرد که منعکس کننده دیدگاه مردم نسبت به این انتخابات بود ودر عین اینکه موضع طبقه-ی کارگر را به عنوان جبهه-ی سوم یا به عنوان توده-ی اصیل مردمی اعلام کرد که آلترناتیو مناسب خودش را برای این وضعیت داردو لزوما از کسی در این انتخابات حمایت نمیکند. به هر حال سوال دوم را اینطور مطرح میکنم که:ما خواسته های جنبش کارگری رادر قالب بیانیه و اطلاعیه وهمچنین رفتارهای عملی چه در مراسم اول ماه می و چه در ارتباط با وقایع دیگر دیدیم. این مطالبات چقدر منطبق با واقعیت های موجود و خواسته های امروز توده-ی مردم ایران است منظورم اینه که این بیانیه، این خواسته ها ، این گفته ها مربوط به بخش قشر روشنفکر طبقه کارگر هست؟ یا این واقعاً خواسته های مردم و حرف دل توده های مردم و زحمتکشانی است که در جامعه وجود دارند؟
شما هم به این اشاره کردید که کارگران ایران خودرو اطلاعیه داده بودند ، من نخواستم اسامی تشکلها را اعلام کنم اما بالاخره کمیه-ی هماهنگی ، کمیته-ی پیگیری و محافل دیگری بودند ، شورای زنان بود وهمین کارگران ایران خودرو بودند که هر کدام به نوبه-ی خودشان اطلاعیه ها و بیانیه های مهمی در مورد این انتخایات داده بودند و همه آنها بر محکومیت اون و اینکه ربطی به کارگران ندارد تاکید کردند . اما اینکه این بیانیه هایی که ما میدیم چقدر با وضعیت امروز به اصطلاح منطبق هست و خوانایی دارد به نظر من آنچیزی که اکنون در ایران میگذرد ربط مستقیمی به مبارزات چندین ساله-ی کارگران داشته است.بهتر است موضوع را اینطور بیان کنم که اگر جمهوری اسلامی سرنگون شود، و اگر جمهوری اسلامی عقب نشینی کند ، هیچ کس به اندازه کارگر و به اصطلاح هیچ قشری ، هیچ صنفی به اندازه-ی طبقه-ی کارگری(جنبش کارگری ) از این سود نمیبرد. تمام فشارهایی که درجامعه هست ، اول از همه به کارگرها و به خانواده های کارگری وارد میشود و بعد به اصطلاح میشه گفت صنف های دیگر.به هر حال اگر مثلاً ما امروز میبینیم که خواست زندانی سیاسی آزاد باید گردد ، توده ای شده است و اگر ما امروز مثلاً میبینیم که جامعه در مقابل خفقان ، آزادی بیان و سانسور و این مسائل به پا خواسته و مبارزه میکند محصول مبارزات و خواسته های طبقه کارگر است. این خواسته ها را کارگران از همان ده -پانزده سال قبل که کارگران نفت به خیابان آمدند و دولت با یک وحشت ، و رفتارهای خاص جمهوری اسلامی انها را سرکوب کرد ، بیان کرده بودند ویا اعتراضات کارگران در خاتون آباد که همین مطالبات را داشتند و به اصطلاح زندگی بهتری میخواستند که شما به آن اشاره کردید . دنیای بهتری میخواستند که دولت جلوشان یستاد و چهار-پنج نفر از کارگران را کشت. منظورم این هست که کلاً وضعیتی که الان در ایران هست به نظر من ، ربط مستقیمی به مبارزه-ی چندین ساله یی که کارگران به پیش برده اند داشته. نکته-ی دومی که شما به آن اشاره کردید اینه هست که بالاخره این تنها روشنفکران طبقه-ی کارگر ی نیستند ، به نظر من حتی اگر بیانیه یی میبینیم به اسم جمعی از کارگران ایران خودرو ، این یک انعکاسی از کل کارگران انجا هست .کل کارگران انجا هستند که اعتصابات را سازمان میدهند. میدانیم درجایی مثل ایران خودرو که بزرگترین کارخانه-ی در نوع خودش در خاورمیانه هست ، اعتراضات همیشه بوده .دولت خواسته(سعی کرده) بخشهای مختلف این کارخانه را از هم جدا کند تا کارگران با هم در ارتباط نباشند و روی محورهای مبارزاتی مسلط و متحد نشوند، حتی تشکلهای زرد مثل تشکلهای دولتی و شوراهای اسلامی کار که در بعضی جاها دولت به آنها اجازه فعالیت داده ، در مکانهائی مثل ایران خودرو و یا صنایع مس و یا صنایع پتروشیمی ونفت اجازه فعالیت ندارند. منظورم این هست که دولت میداند که کارگرها شاید با زبان بخش روشنفکرش صدای خود را به گوش حاکمیت و جامعه میرساند اما کل جنبش کارگری در ارتباط با اعتراضات و اعتصابها و همچنین اعلام مطالباتش فعال و درگیر بوده و نمیتوان این تمایز را بین روشنفکران و بدنه طبقه کارگر قائل شد . کلاً اگر در غرب ما چیزی به اسم اتحادیه داشته باشیم ، تشکل کارگری داشته باشیم که نماینده هایش نسبتاً روشنفکران جنبش کارگری هستند در ایران بیشتر به صورت شوراها و مجامع ---- بوده که کل کارگران درآن دست داشتنه اند و حکومت هم همیشه در برخوردها و دستگیریها به صورت فله ای و گروهی کارگران را مورد تعرض قرار داده است .در بسیاری موارد کارگرانی روادستگیر کرده که اصلاً شناخته شده نبوده اند و به اصطلاح به عنوان روشنفکران طبقه کارگر شناخته شده نبودند . منظورم این است که وضعیت جنبش کارگری بسیار پیچیده تر از جنبش ها و بخشهای دیگر جامعه است.
من فکر میکنم که خواسته ها و مطالبات خیلی رادیکال و خیلی انسانی در 1 می امسال ، روز جهانی کارگر اعلام شد . مطالباتی مثل برابری زن و مرد ، در نظر گرفتن حقوق کارگران مهاجر مثل کارگران افغانی در ایران ، در نظر گرفتن حقوق کودک و نه تنها دفاع کردن از اینها بلکه قرار گرفتن در یک موضع تهاجمی از طرف طبقه-ی کارگر و از طرف تمام محافل و چهره های شناخته شده –ی جنبش کارگری در این روز اعلام شد و دیدم که حمله-ی گسترده یی هم به فعالین و شرکت کنندگان شکل گرفت . من فکر میکنم که این بدنه-ی جنبش کارگری هست واین اطلاعیه هایی که منتشر میشود حتی خیلی جلوتراز بخشی از روشنفکران جامعه-ی ما که در قالبهایی به اسم حقوق بشرو به هر حال دفاع از حقوق و منافع حتی طبقه-ی کارگر قلم میزنند و سخنرانی میکنند است .من فکر میکنم نمایندگان جنبش کارگری مطالبات مردم را خیلی رادیکال تر وانسانی تر از روشنفکران و چهره های شناخته شده دیگر بیان کرده اند .این یکی از دستاوردهای بزرگ جنبش کارگری در سالهای اخیر بوده است .مراسم اول ماه می امسال و مطالباتی که در آن بیان شد ، فکر میکنم یک نقطه –ی عطفی در مبارزات مردم ایران بوده و نقش به سزایی در خواسته ها و شکل دادن به مطالبات مردم ایران در اعتراضات اخیرهم میشه گفت داشته است . نظر شما چیست؟
به نظر من کارگران در اول ماه می 88 راه نشان دادند ، شما اگر به چند سال گذشته نگاه کنید مثلا از سال به طور مشخص 83 تا الان ،کارگران به جز اینکه در اعتصابات مشخصی شرکت کردند اما اول ماه می ها را همیشه برای جمهوری اسلامی به یک معضل اصلی تبدیل کرده اند که حکومت اسلانی مدانسته برای مقابله با آن باید چه کار کند.مبارزات و خواسته های مردم رادیکال تر شده تا امسال که شما هم به آن اشاره کردید وبسیار رادیکالتر شده که امروز میبینیم در خیابانها همان مطالبات فریاد زده میشود .حقوق برابر زن و مرد ، کودکان ، آزادی زندانیان سیاسی ، آزادی بیان و کلی از خواسته هایی که ما امروز در خیابانها میبینیم و از طرف مردم مطالبه میشود همان خواسته هائی است که کارگران در اول ماه مه اعلام کردند و به مردم راه نشان دادند حتی خود حکومت هم مجبور به اعتراف این مسئله شد. به همین دلیل هم حکومت همیشه در تعرضات خود کارگران را در صف و اولویت اول قرار میدهد چون میداند اگر بتواند کارگران را مهار کند قشرهای دیگر معترض جامعه به مراتب راحت تر کنترل میشوند.من هم مثل شما فکر میکنم کاگران بسیار رادیکال عمل رده اند و در اول مه امسال به مردم راه اعتراض و مطالبات را نشان دادند.
ممنون، سوال بعدی این هست که ، واکنش جنبش کارگری به اتفاقات اخیر چه بوده ؟حالا خارج از اینکه کارگران وتوده-ی جامعه ، به عنوان قشر زحمتکش و چرخهای تولیدی جامعه در اعتراضات خیابانی حضور داشته اند و مشخصاً بدنه اعتراضات را تشکیل داده اند ،همین محافل کارگری و واحدهای صنفی که شما اشاره کردید توانسته اند که اعتراضات خود را در قالب اعتصاب و یا اشکال دیگر نشان دهند؟اگر این اعتراضات بوده به چه شکلی بوده ایت و اگر خیر دلایل آن چه هست؟
(خارج ازتبلیغات مستقیم و غیر مستقیم حکومتی که اعتقاد دارد حالا این جنبش مربوط به قشر روشنفکر جامعه بوده، متعلق به خیابانهای بالای شهر تهران بوده . من فکر میکنم این افرادی که در خیابانها حضور دارند ، خارج از افر اد جامعه ، توده زحمتکش و از کارگرانی که در شرایط سخت و بی حقوق ایران زندگی میکنند نبودند.کسانی بودند که زندگیشان به هر حال از نظر اجتماعی ،اقتصادی وفرهنگی در تنگنا بوده و به خیابانها ریخته اند)
وقتی که ما با یک حالت تلاطم انقلابی روبه رو میشویم ، برای یک مدت میشه گفت مثلاً یکی-دو ماه ، کل جامعه شوکه میشود وبه نظر من همه چیز از حالت روتین خودش خارج میشود.کارگری که تا دیروز خودش را برای بالا بردن دستمزدها و مطالباتی این چنینی حاظر میکرده امروز ناگهان با فضائی پر تلاطم روبرو میشود که هر لحظه امکان اتفاقی در آن هست کما اینکه حکومت فرو بریزد.در حال حاظر و پس از 30-40 روز پس از اعتراضات وسیع مردم میبینیم که کارگران هم اعتراضات خودشان را شروع کرده اند. به طور مشخص نمیتوان محافل کارگری و اعتراضات خاصی را نشان کرد و گفت که این شعارهای خیابانی در آنجا هم سر داده شده چرا که جنبش کارگری فونکسیون هست، اعتراضات کارگری همیشه با فونکسیون اعتراضات خیابانی به صورت متشکل فرق کرده مثلاً همین الان اگر شما ،اگر جنبش کارگری بتواند به صورت سازمان یافته و در ابعاد وسیع به خیابانها بریزد و دستمزدهای عقب افتاده و مطالبات خودش را اعلام کند حکومت در معرض خطر جدی سقوط قرار خواهد گرفت.در ایران همه پدیدهه ها سیاسی هستند، نوع پوشش مردم ،رفتارهای اجتماعی و محیطهای تحصیلی و کارگری همگی به عنوان فضای سیاسی تلقی میشوند و هر گونه اعتراض هم به عنوان جرمهای سیاسی اعلام میشود و این نشان میدهد مطالبات صنفی نداریم بلکه همان مطالبات صنفی در بطن خود سیاسی هستند ،به عنوان مثال چنانچه کارگران خواهان تغییر در ریاست کارخانه شوند این مطالبه به عنوان خواستی سیاسی قلمداد میشود و به عنوان یک خواست سیاسی هم مورد تعرض قرار میگیرد .من فکرمیکنم اعتراضات کارگری و اعتصابات هنوز شکل نگرفته اما طبقه کارگر به صورت سیاسی در این اعتراضات حضور دارد و نمایندگی میشود اما هنوز در ابعاد وسیع نتوانسته خود را سازماندهی کند . اما در مورد موضوع دیگر من با قدرت تمام میگم که اینطور نیست که این اعتراضات مربوط به اقشار بالای جامعه باشد و توده های پائین در ان نقشی نداشته باشند. من اعتقاد دارم اینها کارگران هستند،فرزندان کارگران و مردم جامعه هستند که به خیابانها ریخته اند و بیشترین سود را از سرنگونی این حکومت میبرند حالا شاید در این بین جنبشهائی باشند که خودشان را از توده طبقه کارگر ومردم جدا میدانند که این بحثی دیگر است.همچنان که در جواب سوال قبلی هم گفتم هنوز جنبش کارگری به صورت سازمان یافته وارد این اعتراضات نشده اما اعتراضات کارگری در آینده میتواند با اعتراضات خیابانی و در پیوند با جنبشهای زنان و جوانان پروسه ی سرنگونی رژیم را تسهیل کند وبه اصطلاح زودتر از شر جمهوری اسلامی خلاص شویم.
با توجه به همین مسئله که ما بحث کردیم ، شما آینده-ی جنبش کارگری رو در وقایع اخیر چگونه میبینید؟ آینده ای که میگم ، منظورم پایه های عملی سازماندهی یک اعتصاب و اعتراض و در مجموع راههای رسیدن به مطالبات پایه ای کارگران ( مطالباتی که همونطور که میبینیم ، خارج از مطالبات اجتماعی نیست .حق داشتن تشکل، حق داشتن اتحادیه ، حق داشتن آزادی بیان ، حق داشتن حقوق متناسب با معیارهای انسانی و در رابطه با اون چیزی که خودشون گفتن ، حد اقل 1 میلیون تومان در ماه ) چه هست؟ شما پیشروی و پیروزی جنبش کارگری در ماههای اخیر را در گرو چه میبینید ؟ فکر میکنید که استراتژی جنبش کارگری در این وضعیت چه باید باشه؟
به آماری نگاه میکردم که از طرف خود نهادهای حکومتی حالا چه --- اپوزیسیون و چه جناح احمدی نژادی ها، منتشر کرده بودند که در دوره-ی احمدی نژاد شاهد بیشترین اعتراضات کارگری در ایران بوده ایم . میخوام از این ، این نتیجه رو بگیرم که این هیچگونه چشم اندازی برای بهتر شدن وضع کارگران ، وضع زندگی معیشتی کارگران در دور دوم حکومت احمدی نژاد دیده نمیشود . در نتیجه جنبش کارگری هم چاره ای جز رادیکال تر شدن ندارد. فعالین کارگری بیشتری مجبور هستند که جلو بیایند و اعتراضات بیشتری شکل خواهد گرفت.تشکلهایئ که تا به حال وجود نداشته باید شکل بگیرند و در ابعاد وسیع سازماندهی شوند.در انقلابات کلاسیکی مانند انقلاب 57 ایران و یا انقلاب اکتبر در دوره ای 7-8 ماهه کارگران در اعتراضات شرکتی نداشتند اما با پیش رفتن جنبش مردمی آنها هم وارد شدند،میدونیم که جنبش کارگری بود وبه طور مشخص کارگران نفت بودن که ضربه-ی کاری رو زدن و رژیم شاه سرنگون شدودر انقلاب اکتبرهم میدانیم که اول سربازها بودن و وضعیت جنگ بود که جامعه رو به جنب و جوش آورد وبعدتر تشکل های کارگری که تا قبل از ان طرفدار مونشوویک ها واس-آر ها بودن با بلشویک ها متحد شدند و انقلاب را به پیروزی رساندند . من شکی ندارم که جنبش کارگری الان دارد با زیرکی به اصطلاح میسنجه که ببینه چه موقع میتونه ضربه-ی کاری بزنه و من فکر میکنم که تشکل ها و به اصطلاح محافل کارگری که تا به حال زیر زمینی کار میکردند باید جلو بیایند و علنی تر فعالیت کنند باید کارگران بیشتری را خطاب قرار دهند و اینکه خودشان را با جنبش اعتراضی که در خیابانها هست ، جنبش زنان ، جوانان که ما امروز در خیابانها میبینیم وبسیار فعالانه و چشم گیرند هماهنگ کنند و به نوعی میشه گفت رهبری این جامعه و اعتراضاتی که در ان هست را به دست بگیرد و اگر چنین اتفاقی نیفته من فکر میکنم که باز سر جنبش کارگری کلاه گذاشته میشود.جنبش کارگری باید بیاید ورهبری این اعتراضاتی که هست را به دست بگیرد و این اعتراضات را به سرانجام مطلوبی برای خودش و کل جامعه که همون انقلاب سوسیالیستی هست برسونه .
سوال بعدی اینه که نقش جنبش کارگری در اعتراضات اخیر ، و ظرفیت های واقعا مجود این جنبش در حال حاضر در تغییراوضاع سیاسی و اجتماعی چه هست؟ اهرمهایی که جنبش کارگری در اختیار دارد و توانایی هایش چه هست؟ و چرا ما فکر میکنیم که باید روی جنبش کارگری به عنوان یکی از محورهای اصلی مبارزاتمان جهت رسیدن به خواسته های انسانی تاکید کنیم ؟
درجواب قبلی به آن اشاره کردم به طور خلاصه ،اینجا میشود گفت که اگر جنبش کارگری فدرتمندی مثلا کارگران نفت کا مبنای اقتصادی جمهوری اسلامی هست و یا شرکتی مانند ایران خودرو که یکی از بزرگترین شرکتها در نوع خودش در خاورمیانه حداقل هست ، اگر وارد اعتراضات شوند به نظر من میتوانند وزنه-ی اعتراضات را در عرض یک روز چنان قوی کنند که ، جمهوری اسلامی واقعا متلاشی شود .
منظورم
دقیقا این است که در اعتراضات خیابانی که
ما مشاهده میکنیم یک بخش عظیمی از اعتراض جامعه شکل میگیرد .عده
ای این نظر را دارند که همین اعتراضات خیابانی میتواند به تنهایی پیروز
شود و
میتواند به تنهایی به تحولی که مد نظرش هست برسد. تعداد دیگری هم اعتقاد
دارند این مبارزات باید وارد مبارزات کارگری شود و اعتصابات و اعتراضات
باید در کارخانه ها شکل بگیرد .نقش این دوشکل اعتراض( اعتراضات خیابانی و اعتراضات در جنبش کارگری) در کنار هم است یا در مقابل هم و در مجموع چطور باید از این وضعیت بهترین نتیجه را گرفت؟
ببینید اعتراضات وقتی وارد این مرحله میشود ، معمولا جامعه چشمش به کارگرها ست. جامعه اینطور نیست که مثلا کسی بیاد ، فرضا یک جوان بیست ساله ای یا یک زن خانه داری به خیابان بیاید و سنه اش را جلوی گلوله سپر کند بدون اینکه خواستهای داشته باشد این حضور مردم در خیابانها در بطن خود اعلامی به همه جنبشها و اقشار جامعه و کارگها هم هست که ما وارد خیابان شده ایم شما هم باید وارد شوید.جنبش کارگری اگر وارد میدان شود به این شکل نیست که بگوئیم تعدادی از مردم اعتراض کرده اند و با شیوه های سرکوب و ضد شورش امکان ساکت کردن آنها وجود دارد. معمولا فعالین کارگری و معتمدین آنها هستند که فراخوان میدهند و به خیابان میایند و توده کارگر را هم به دنبال خودشان میکشند و علی العموم ، اومدن کارگرها به خیابان ، به نظر من پروسه-ی شکل گیری تشکلات شوراهای کارگری ،مجامع عمومی کارگرها را تسهیل میکند و به نظر من همانطور که گفتم نقشش خیلی مهم میشود. اول از هر چیزی خود جامعه اعلام میکنه که اگر کارگران به میدان بیایند رهبری جنبش را در دست خواهند گرفت.در سال 57 به یاد داریم ،شما احتمالا جوان تر از این باشید که به خاطر داشته باشید... کارگرها وارد میدان شدند، مردم هم آمدند و گفتند "کارگر نفت ما، رهبر سر سخت ما" این یعنی اینکه کارگرهاوارد میدان شوند و کار را تمام کنند.در همین ماههای قبل از این اعتراضات هم هرزمان اعتراضی شکل میگرفت مردم شعار میدادند که کارگرها کجائید؟ و این به این معنیست که در اتحاد با جنبش کارگری است که امکان ضربه زدن به جمهوری اسلامی به شکل جدی امکان پذیر است. به نظر من در حال حاظر هم کارگر اگر نقش خودش را به عنوان رهبر جامعه ایفا کند و اعلام کند که من در دور آینده در دولت آینده،حکومت آینده و جامعه آینده سهم و جایگاه خودم را میخواهم به نظرم جمعیت بیشتری وارد اعتراضات میشوند، جنبش ها رادیکال تر میشود و به نظر من آن بخشی هم که اعلام میکند مردم در دفاع از موسوی و کروبی و اپوزیسیون حکومتی به میدان میایند را کنار خواهد زد و مستقیم میگوید "مرگ بر جمهوری اسلامی" ، " مرگ بر بورژوازی " واعلام میکند که ما حکومتی انسانی میخواهیم که در ان منافع کل جامعه را نمایندگی میکند و طبقه کارگررا به رسمیت میشناسد و کارگر در ان به عنوان انسان محترم شمرده میشود. اگر کارگرها[جنبش کارگری] وارد عرصه مبارزات شود ، نقش اعتراضات کنونی که در خیابانها هست ،تغییر خواهد کرد و کل جامعه را به تحرک میکشاند.
برای سوال آخر ، نقشی که احزاب ، سازمانها ، فعالین و چهره های چپ، سوسیالیستی و کمونیستی ایران در جنبش کارگری ایران دارند چه هست؟ ما همیشه در طول تاریخ سیاسی میبینیم که ریشه های سیاسی یا ریشه های مبارزاتی این سازمانها در درون جنبشهای کارگری یا درون کارخانجات صنعتی هست . در حال حاظر نقش جنبش چپ ایران ،فعالین سوسیالیستی و کمونیستی در اتفاقات اخیر ایران چقدر بوده ، به خصوص در شکل گیری و سازماندهی جنبش کارگری سالهای اخیر ؟
اجازه بدید در باره-ی خود جنبش کارگری و نقش احزاب و یا سازمانهایی که ادعای نمایندگی کارگران رو میکنند و یا برنامه هایشان که برنامه های کارگری هست حرف بزنم . ببینید درجامعه یی مثل ایران که حق حرف زدن از حزب ، حزبیت بسیار خطرناک است وضعیت فرق دارد ...در همین اتفاقات آقای موسوی قصد داشت حزب خودش را تشکیل دهد که شریعتمداری گفت شما را میکشیم اگر این کار را بکنید . حالا چه رسد به اینکه کارگر به عنوان مثال بیاید و رسما اعلام کند من عضو حزب کمونیست کارگری و یا هر حزب و سازمان چپ کارگری هستم که قصد دارد رژیم را ساقط کند در واقع این امکانپذیر نیست.در چنین شرایطی ما نمیتوانیم از لحاظآمار و ارقام اعلام کنیم که به عنوان مثال چه تعداد از کارگران به کدام حزب و جریان سیاسی تعلق دارند و نفوذ عددی احزاب را نمیتوان شمرد، اما بالاخره این شعاری که کارگرها میدن با فرضاً شعارهایی که فلان حزب ، فلان جریان دارد ویا برنامه یی که دارد ، چقدر نزدیک است ؟ به نظر من بهترین پارامتر ما اینجا میتواند همان اعتراضات و بیانیه-ی کارگران در اول ماه می باشد .شما اگر به این بیانیه-قطعنامه نگاه کنید ، میبینید که فعالین کارگری ، کسانی که کارگران را سازمان میدهند ، اعتراضاتشون را سازمان میدهند؛تشکلاتشان را سازمان میدهند ، یک بیانیه یی صادر کردند که خط به خط میتوانیم ببینیم که جنبش کمونیسم کارگری تسلط کامل بر طبقه-ی کارگر دارد و به نظر من احزاب را به این شکل میشود اندازه گرفت که چقدر تاثیر بر کارگرها داشته اند .در جمهوری اسلامی کارگر اجازه نداشته که تشکل خودش را داشته باشد ، اجازه نداشته حزب خودش رو داشته باشه حتی اجازه نداشته که نشریه-ی خودش را منتشر کند و حتی به مسائلی مانند ایمنی کار و دستمزدها و تسلیت وتبریک به همکاران بپردازد.در چنین جامعه ای ابزارهایی که ما داریم محدود به اینترنت وتلویزیون های ماهواره ای بوده که ان هم پارازیت های فراوان داشته ،و فشارهای متعددی از طرف کمپانی ها رو تحمل کرده ولی باز ما با این همه میبینیم که جنبش کارگری به نظر من تحت تاثیر مستقیم چپ بوده و این را اینطور میشه اندازه گرفت و من بسیار مطمئنم که چنانچه یک مقداروضعیت رادیکال تر شود،و عقب نشینی بیشتری به جمهوری اسلامی تحمیل شود (که من مطمئنم شنوندگان این برنامه میدانند که این عقب نشینیها شروع شده )و چنانچه خواستها رادیکالتر شود و جنبش کارگری به خیابان بیاید به نظر من آرام آرام میبینید که ستادهای احزاب ، احزاب چپ کمونیستی به خیابانها میایند و کارگرها صف بندی حزبی خودشان را اعلام میکنند و میگویند عضو کدام حزب هستند.در چنین شرایطی میشود نفوذ احزاب چپ کمونیستی را بین کارگران میتوانیم ببینیم .الان همچنانکه گفتم با این وضعیت خفقانی که هست و حتی کارگر نمیتواند به همکارش در نشریاتش تبریک و تسلیت بگوید نمیشود گفت که چقدر (چند نفر)عضو فلان حزب هستن یا نیستن؟ امیدوارم که جواب سوال شما بوده باشه .
ناصر عزیز ممنونم که شرکت کردید و امیدوارم که در بحثهای بعدی هم بتونیم در خدمت شما باشیم .
حتما ممنونم و متشکرم از اینکه این وقت رو در اختیار من گذاشتین.