|
دغدغه های طبقاتیم را مینویسم...
|
به همه آن چيزها كه حس مي كني
به همه آن چيزها كه احساسشان مي كني كمترين اهميتي نده
گفته است بدون تو نمي تواند زندگي كند تو اما بيانديش كه در ديدار دوباره
تو را به جا خواهد آورد؟!
...لطفي در حقم كن و خيلي زياد دوستم نداشته باش
از آخرين باري كه دوستم داشتند به بعد حتي كمترين محبتي نديدم
برتولت بزرگ برشت
بعد از مدت ها دیشب از اضطراب تهی بودم/و حس می کردم برای چند ساعتی ارام خوابیده/حس میکردم جایی برای ارمیدن دارد/و حسی برای تراوش/
اخر از زمانی که تفنگ به دوش گرفت و راهی "ارمانشهر"شد /با مختصات عادی زنده گی بدرود گفته بود/با بوی چای تازه دم/بوی غذای دست پخت مادر/بوی مهمانی و رقص/بوی زن/بوی بحث/بوی زنده گی...../و دیشب از صدایش می بارید که از تجربه ای غریب سرشار است/بی اختیار هنگام خواب از این همه فاصله /برایش میخواندم:"لا لای لای لای/بابات گرم شکاره /برات سوغاتی میاره/"و باز میخواندم:"لا لای لای لای/بخواب نقل و نمکدون/بخواب غنچه ی بیابون/الان پشت شیشه ها/اون دریچه ها/گربه هه بیداره/"......و دیشب از گربه نمیترسیدم/اخر "ماده شیری" انجا بود که کنامش رابا تمام توان میپایید/و من از این همه احساس خوب دیشب از اضطراب تهی بودم/و میفهمیدم که مهربان تر شده/او دیشب همان چیزی را داشت که من هرگز نداشتم/و این رهایم میکرد/از اضطراب/ شاید یکی بودیم باهم و این نشانه اش بود/
وای!دیشب بیش از هر زمانی داغ تن سوخته ی" ......"میسوزاندمرا و من ازاین همه/ تا سپیده سرود خواندم/برای تمام" افتابکاران جنگل"/برای تمام"دختران خیال الاچیق نو"......./
دارم می نویسم ولی راستش خودم هم نمی دونم چی می خوام بنویسم. این روزا همه رفقا توهم زدن که من دپرس شدم. همه میگن به خاطر نوشته هاته . ولی من که چیزی ننوشتم آخه.
من حالم خوبه. مثل همیشه هستم و هنوز وقتی با رفیقهای قدیمی حرف می زنم ( مخصوصا سرباز صفرهایی که آلان ژنرال شدن ) پرشون می کنم از روحیه و انرژی ولی خوب من آدمم و بعضی وقتها حالم گرفته میشه. آلان بیشتر عصبانی هستم تا ناراحت. کسایی که باید بدونن می دونن چرا عصبانی هستم و می دونن که حق دارم.
چند روز پیش با 2 تا دختر حرف زدم که اعصابم رو آروم کردن. زمان ما از این تیپ دخترها توی جمع نبود ولی شیر زنی بودن اینها واسه خودشون. این جنگل سوخته پر از جوانه است.
زیاد خونه نیستم. روم نمیشه توی پشم پدر و مادرم نگاه کنم به همین خاطر همیشه یه جورایی جیم میشم از خونه و فرار می کنم. پدرم از 14 سالگی با من مثل آدم بزرگها رفتار می کنه. اهل نصیحت نیست و خیلی کم حرف می زنه. چند وقت پیش ساعت 3 نصفه شب رفتم توی حیاط دیدم دارم قدم میزنه و سیگار میکشه. گفتم خیلی چاکریم آقایی. گفت عابد من و مادرت دیگه زیاد از عمرمون نمونده. من اجازه ندارم بهت بگم چکار بکن و چکار نکن ولی تا مردن ما صبر کن و بعد به کارهات برس. قول میدم زیاد معطل نشی. سرم رو انداختم پائین. بابا هم یه پک محکم به سیگارش زد و انداخت و رفت. ای کاش من یتیم بودم . ای کاش هیچ کس رو توی دنیا نداشتم. ای کاش.
دوباره دارم میرم تو حس عاشقی. هیچ کس رو توی این حس راه نمی دم به خودم. فقط خودم و خودم. دفتر شعرم رو کفتارها بردن و پس ندادن. حالا بهترین وقته دوباره یه دفتر کوچیک دیگه واسه خودم بسازم. شبها له له نوشتن می زنم و تا سب هرچی می نویسم باز ارضا نمیشم. دلم لک زده برای ترانه ها و شعرهایی که جمع کرده بودم واسه خودم و بردشون . دلم تنگ شده برای سرودها و آهنگهایی که غارت شد . دلم تنگ شده برای واسه عشقهای قدیمی واسه شبزده های شبهای تنهایی خودم. دلم تنگ شده برای سفره های بی ریای میزبانهای شیدا تر از خودم. دلم واسه صدای داوود جزنی واسه ترانه های ایرج واسه شعر خوندنهای بهروز واسه خنده های کوچولوی سعید ، واسه دیوونه بازهای کاوه ، واسه تکون خوردن دستهای امین موقع بحثهای فلسفیش ، برای دل و جرات بیتا ، واسه خنده های آناهیتا ، واسه بی خیالی صدرا ، واسه اخلاق تمام کردی پیمان ، واسه موهای سپید ناصر ، واسه دیوونه بازیهای مزدک ، واسه زیتون پرورده های محسن ، واسه صورت شکسته ی مادر پیمان، واسه تزهای مجید اشرف ، واسه شور و شوق برادر کوچک بهروز ، واسه جوونه های تخس پلی تکنیک ، واسه 18 ساعت وبلاگ نویسی پشت سر هم ، برای جیگر شیر منصور حیات غیبی ، واسه هما که مثل مادر خودم دوستش دارم ، واسه سنجاق سینه های مهدی گرایلو ، واسه همه ی زندگیم ، بهترین قسمت زندیگم.
دلم می خواد دوباره پوز همه رو توی کارد پرت کردن بزنم و در چوبی کمد اتاق جور شرط بندی مارو بکشه ، دلم می خواد سهیل از ترس شکستن مانیتور روش پتو بندازه ، دلم می خواد بهروز قاطی کنه دوباره بیاد تو بغلم گریه کنه واسه عشقی که بهش نه گفت. دلم می خواد دوباره برم بالای توچال بغل پناهگاهی که فراهان و رفقاش ساختن رو به ابرای شمال وایسم و دستم و باز کنم و با سینه ی باز نعره بکشم تو گوش فلک که هستیم حتی اگه کمیم و باورتون نمیشه که دوام بیاریم. دلم می خواد دوباره یقه ی رئیس حراست دانشگاه و بگیرم و توف کنم توی صورتش ف دلم می خواد دوباره یه لگد بکشم زیر تخمای اون انتظاماتی که نشریه توقیف می کرد ف دلممی خواد دوباره برم توی معاونت آموزشی و با لگد در اتاق رفیع زاده رو بشکنم ف دلم می خواد تا صبح توی خوابگاه نشریه پخش کنم ، دلم می خواد در و دیوار دانشگاه رو با سیریش و اعلامیه پر کنم ، دلم می خواد دوباره دوباره برای سندیکا شبنامه پخش کنم ، دلم می خواد دوباره بشه 8 بهمن ، دلم می خواد دوباره یوسف بیاد سرم داد بکشه ، دلم می خواد توی میدون اعدام به یه نفر 8 تا آب نبات رنگی بدم ، دلم می خواد دوباره توی واگن مترو برای مردم حرف بزنیم و از دست مامورا فرار کنیم ، دلم تنگ شده واسه نون خرماهای سعید ، واسه مرام خراباتی محسن سهرابی که تای بی همتایی بود بین همه ، دلم می خواد دوباره وقتی گریه می کنم سعید بیاد در اتاقم رو ببنده که نامحرم اشکام رو نبینه ، دلم تنگ شده برای بهمن کوچیکهای 04 ، واسه شیشه های آب یخی که همسایه یخ می کرد وقتی می دیدد. دلم تنگ شده واسه یه پرس کوبیده ی شریکی با بهروز که بالای رسالت جنگی بخوریم و بریم سر قرار ، دلم واسه خودم تنگ شده . خیلی هم تنگ شده.
دیشب خواب دیدم دوباره . خواب دیدم تمشک می خوریم توی دره داراباد و سعید نامرد که قدش بلندتره رفته وسط بته ها و واسه خودش تک خوری می کنه و پیمان درشتاشو تقسیم می کنه با همه و صدرا فکر میکنه اگه تو معجون تمشک بریزن چه ماه میشه زیر آبی رفتن.
دلم تنگ شده واسه کسی که بهم عشق واقعی رو یاد داد و رفت . دلم تنگ شده واسه یک واکمن خراب که پیچگوشتی ساعتی سعید درستش کنه و هی بخونه که:
اون دوتا مست چشات
منو خوابم میکنه
ذره ذره اون نگات
داره آبم می کنه
داره میمیره دلم
واسه مخمل نگات
همه رنگی رو شناختم
من با اون رنگ چشات
همه رنگی رو شناختم
من با اون رنگ چشات
***
مثل یک رویای خوش
پا گرفتی تو شبام
از یه دنیای دیگه
غصه ها گفتی برام
هنوز از حرم تنت
داره می سوزه تنم
از تو سبزه زار شده
خاک خشک بدنم
دستای عاشقتو
من از نو تازه ساخت
دل ناباور من
جز تو عشقی نشناخت
دلم تنگ شده برای نعره کشیدن که:
نیست تردید زمستان گذرد
وز پیش پیک بهار
با هزاران گل سرخ
بی گمان می آید.
شاید بزرگ ترین درد این روز ها این باشد که بشر سال هاست جهانی را تحمل می کند که در آن زندگی مهم تر از فهمیدن است و انسان بی فهم کردن زندگی ٬ تنها زنده است به دم در دادن و نه بیش از آن ... بی فهمیدن آنچه بر انسان می رود ٬ توصیف آن و سعی در ساختن دنیایی بهتر ٬ رسالت بشر چیزی متفاوت از حیوانی نیست که می خندد و با رنجی فراوان این خنده را می آفریند . زندگی انسان طاقی تصویر خاطرات اتاقی کوچک در طبقه ی اول ساختمانی است که به همه ی زیستنگاه او بدل شده ... آنقدر سخت می گذرد روزها و شب هایش که غبطه می خورد به حال برف ! که از هنگام تولد تا لحظه ی مرگ می رقصد ٬ اما انسان طاقی به دانستن همه ی آنچه معمول نیست اخت شده و دست از تلاش برای داشتن هر آنچه از آن اوست نخواهد کشید ٬ نیک می داند که اکنون را برای هیچ وقت باید زیست... یا به باد باید اعتماد کرد... و یا به حبس خانه ی منطق پوسید . انسان طاقی آموخته است که به امید قاصدک های خفته در باد نمی توان نشست ...باید گذشت ...
بشارت باد بشر را ...
بشارت بادتان بادهای بی پروایی که ...
تخم نیلوفر به خاک خوابیدنتان می پاشند!
بگو باد ...
این بار دانه این نیلوفر را به سرزمین بیداریی بیاورد...
در برابر وزش خنکای عشق تن عریان باید بودن!
+هشت مارس مبارک بادتان بادهای بهاری